وضعیت حقوق بشر درون سازمان مجاهدین بخش هشتم : محمد علی ملک اندی ( رسول )

…..رسول هر دو چشم خود را از دست داد . پس آن جریان وی را به اسپانیا برای مداوا بردند….، می گفت می خواهم برگردم اسپانیا اما نمی گذارند معلوم نیست چی از من می خواهند. شرایط هرچه می گذشت بر وی سخت تر و بدتر می شد در سال 1372 تشکیلات دیگر برای وی به جهنمی تبدیل شده بود . چندین بار درگیری شدید با فرماندهان خود داشت وی می گفت که دارند برایم پاپیچ درست می کنند ، تهمت اخلاقی می زنند ، موضوعاتی مطرح می کنند وانمود می کنند که تو قاطی کرده ای ،دیوانه شده ای . در حالی که این طور نیست من فقط می خواهم بروم دنبال زندگی خودم ، می دانم که این از حربه های سازمان است . برای افرادی که می خواهند جدا شوند انواع تهمت ها را می زنند….

محمد علی ملک اندی ( رسول ) از بچه های ملکان تبریز بود ، از بچه های پر شور اول انقلاب بود که به صف سازمان پیوسته بود . در منطقه کردستان شمالی یکی از فرمانده تیم های عملیاتی بود . دریک شب که برای کار گذاری مین رفته بودند به دلیل اشتباهی که کرده بودند ، مین منفجر شده بود و رسول هر دو چشم خود را از دست داد . پس آن جریان وی را به اسپانیا برای مداوا بردند ، اودر اسپانیا پناهندگی گرفته بود. با کوچ بدنه اصلی سازمان از اروپا به عراق او راهم با فریب در سال 1365 به ( قرارگاه اشرف سابق ) . در ستاد ف – اشرف در کار های پشتیبانی سازماندهی شد از همان اول رابطه صمیمی با هم داشتیم . درسال 1371 به بعد شرایط برای وی خیلی سخت شده بود و در صحبت های خودمانی که باهم داشتیم خیلی برایم درد دل می گرد ، می گفت می خواهم برگردم اسپانیا اما نمی گذارند معلوم نیست چی از من می خواهند. شرایط هرچه می گذشت بر وی سخت تر و بدتر می شد در سال 1372 تشکیلات دیگر برای وی به جهنمی تبدیل شده بود . چندین بار درگیری شدید با فرماندهان خود داشت وی می گفت که دارند برایم پاپیچ درست می کنند ، تهمت اخلاقی می زنند ، موضوعاتی مطرح می کنند وانمود می کنند که تو قاطی کرده ای ،دیوانه شده ای . در حالی که این طور نیست من فقط می خواهم بروم دنبال زندگی خودم ، می دانم که این از حربه های سازمان است . برای افرادی که می خواهند جدا شوند انواع تهمت ها را می زنند که نفر جا بزند و تسلیم آنها بشود . اما من تصمیم خودم را گرفته ام به هر شکلی که باشد من می روم . فرماندهان وی در آن زمان عبارت بودند از : ژیلا دیهیم فرمانده ستاد ف – اشرف ، زهرا بزرگانفرد فرمانده یگان پشتیبانی . جعفر ضرابی فرمانده دسته . علی امامی سر تیم وی بودند . خط برخورد، مستقیم از ژیلا دیهیم به جعفر و علی داده می شد و آن دو هم به شدت بر او اعمال می کردند . در وسط تابستان در گرمای 60 درجه چند بار ساعت 2 بعد اظهر رسول را دیدم که برای مدت طولانی در زیر افتاب ایستاده است ، وقتی علت آن را سوال می کردم بدون جواب می گذاشت ، در حالی که هیچ موقع با من اینطور تنظیم نمی کرد . در واقع با آن حرکت ها داشت برنامه خود سوزی خودش را تمرین می کرد . در یکی از روز های جمعه شب بعد شام که همه در سالن عمومی برای دیدن فیلم سینمائی جمع شده بودند ، داخل محوطه ستاد کاملا خلوت بود . ساعت حدود 2130 دقیقه بود که من به همراه محمد …… پاشدیم بیرون آمدیم درجلو درب سالن که بودیم ، یک باره چشمم به شعله آتش افتاد که در وردی ستاد اشرف روشن شده بود. با محمد به سمت آتش دویدیم نزدیک که رسیدیم گفتم یکی خودش را آتش زده بدو ماشین بیاور. که همزمان زدم افتاد روی زمین و شروع به خاموش کردن وی کردم ، و فریاد میزدم کمک کنید وقتی که او را با همان خود رو به بیمارستان اشرف رساندم وی تمام کرده بود. یعنی وی در محل تبدیل به یک تکه ذغال شده بود . شیوده ایستادنش دقیقا همانطوری بود که دیده بودم در زیر افتاب سر ظهر می ایستاد آنجا بود که فهمیدم وی چرا آن کار را می کرد . نشست کوچگی در ستاد برگذار کردند که دو ساعت زمان برد. مسله سرهم اوردند و موضوع آن را برای نفرات باز نکردند که علت این کار وی چی بوده و درخواست وی چی بوده است . دو روزبعد از آن سیستم قضائی وارد کار شد که سر بازجو معرف نادر رفعی نژاد فرد هزار چهره بود. چونکه وی در نقش های : بازجو ، شکنجه گر ، قاضی ، دادیار ، دادستان ، وکیل ، دبیرشورای ملی مقاومت نقش اجرا می کرد . ( ناگفته نماند که مدتی هم به عنوان استاد دانشگاه در کمپ اشرف درس حقوق به تعدادی به خصوص مصطفی رجوی می داد ) . از تک تک نفر ات که در جریان کار وی بودند بازجوئی کرد. درواقع می خواست صدای مخالفین و معترصین به این عمل را خاموش کند . با جعفرضرابی و علی امامی که جلسه بازجوئی بگو بخند بود ، چونکه آنها خودشان از عوامل جنایت بودند . بعد نوبت به بازجوئی و باز پرسی از من شد اول حرف نادر رفعی نژاد این بود : می خواهیم گزارشی از این مسله به صورت کامل برای رهبری تهیه کنیم ، نفراتی که به هر نوع در جریان این مسله هستند با آنها صحبت خواهیم کرد . سپس فرم های را روی میز کار قرار داد که برایم آشنا بود . چونکه قبلا در زندان شاه ، زندان جمهوری اسلامی ، زندان سازمان مجاهدین خلق در سال 1364 در بازجوئی ها برایم پر کرده بودند . در حین بازجوئی دوبار تذکر داد آن چیز های که من سوال می کنم جواب بده .گفتم آن چیز های که شما می خواهید مسائل تشکیلاتی فرد است ، مسئول تشکیلاتی او من نبودم بهتر است از علی و جعفر که مسئول مستقیم و برخورد کننده با او بودند صحبت کنی ، من فقط آن چیز های را که در جریان آن هستم و واقعیتی که وجود داشته می توانم بگویم . در واقع می خواست که من تمامی اشکلات را به گردن رسول بیندازم که مقصر خودش بوده. برای اینکه به سازمان ضربه بزند این کار را کرده است !؟ درحالی که سازمان داشته کارش را درست می کرد که او رابفرستد خارج . گفتم چیز هائی را که شما می خواهید من نمی توانم بیان کنم بخصوص که باید امضاء هم بکنم و تائید کنم . وقتی که موضع مرا این طور دید دیگر از ادامه دادن منصرف شد .وبه قول خودش توصیه دوستانه ای هم کرد که در این رابطه جائی این طور صحبت نکنم و باید از موضع سازمان صحبت کرد. سپس ژیلا دیهیم صدا کرد و غیر مستقیم به نوعی فهماند که اگر بخواهم این موضوعات را درجائی بیان کنم سرو کارم با سیستم قضائی یعنی زندان سازمان است و بدین سان زندگی رسول خاتمه پیدا کرد اما سازمان مجاهدین از مخالفین خود را قربانی می گرفت و می گیرد تا بتواند به حیات خود ادامه بدهد . ادامه دارد …..
oyanyoldash@yhoo.com محمد کرمی

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s