وضعیت حقوق بشر درون سازمان مجاهدین خلق بخش اول

alla22 زنده یا الان محمدی
از مسولین سوال کردم چی شده است چکار می شود کرد ؟ گفت یکی از بچه در برج تیر خورده دنبال بالابر هستیم که آن را پائین بیاوریم . پیشنهاد دادم گفتم الان که بالابر نیست می شود آن را کمربند ایمنی و طناب پائین آورد ، گفت نه نمی شود شما ها دست بزنید خواهر است شما نامحرم هستید . گفتم که ما در صحنه حاضر بشویم توضیح می دهیم خواهران ببندند قبول نکردند . پس از سه ساعت از وقوع حاثه بالابر پیدا شد و در محل حاضر جسد را به بیمارستان بردند وقتی که نسرین مسیح را در ستاد اشرف سابق با لباس خونی دیدم همه چیز برایم روشن شد
هموطنان عزیز در نظر دارم شمعه های از حقوق بشر درون سازمان مجاهدین خلق یا به عبارت دقیق تر فرقه رجوی را برای آشنائی شما بیان کنم.البته در این نوشتار ها از مطالب تمامی دوستان با اشاره به منبع استفاده خواهم کردوامید دارم دوستان در این راه یاری ام کنند.
بحث را با این شروع می کنم که آیا اصلا در سازمانی که ادعا دارد انقلابی ترین ، پیشرو ترین ، متکامل ترین مترقی ترین و…. در دنیا می باشد. اصلا مقوله ای به اسم حقوق بشر در رابطه با آن سازمان مطرح می باشد؟ در اینجا تا جائی که امکان دارد تلاش می کنم با فاکت و نمونه این موضوع را بحث کنم تا هموطنان خودشان قضاوت کنند. ازسوئی دیگر دست تمامی این جریانات به اصطلاح سیاسی برای مردم روشن شود که گول شعار های پرطم طراق این جریانات را نخورند . اگر می خواهند با این جریانات رابطه داشته باشند بدانند با چه موجوداتی سرکار دارند. ( البته در اینجا من جریان سازمان مجاهدین یا به عبارت دقیق تر فرقه رجوی را بیان می کنم . با توجه به شناختی که از دیگر جریانات مانند سازمان چریک های فدائی از هر نوع مدل، حزب دموکرات ، کومله ، حرب کمونیست… دارم همه از یک قماش هستند . فقط غلظت آن فرق می کند ).
زنده یاد الان محمدی :
با ادای احترام به تمامی آن دوستان و عزیزان که هرگونه شرایط سخت را به جان خریدن و خون خود را در این راه دادند، اما در مقابل دیکتاتوری رجوی سر تسلیم فرود نیاوردند . باشد تا خلق قهرمان ایران بداند که بودند فرزندانی که در زیر سخت ترین شکنجه ها ی سازمان مجاهدین خلق ایران ، که روح و روان فرد را متلاشی می کرد سر خم فرود نیاوردند و جان خود را در این راه دادند .
الان محمدی نوجوان دیگری که فقط پانزده بهار از زندگی او سپری شده بود . از کودکی با درد زنج و سختی بزرگ شده بود . وقتی که سه ساله بود مادرش قربانی هواو هوس مسعود و مریم رجوی درعملیات فروغ شد . پس از سه سال مصادف با حمله اول امریکا به عراق و همگانی شدن انقلاب درونی سازمان مجاهدین بود ، که تمامی کودکان از والدین خود جدا کردند در کشور های اروپائی این کودکان معصوم آواره شدند خود بحث جداگانه ای است . الان هم یکی از همان قربانیان بود در سال 1377 – 1378 بود که الان را هم مانند خیلی از بچه ها با فریب و نیرنگ به کمپ اشرف آوردند . او را هم مانند دیگران به زور وارد انقلاب باسمه ای کردند . الان هم مانند خیلی های دیگر با آرزوهای بلندی آمده بود ، اما خیلی زود به این واقعیت رسید که سازمان یک سرابی بیش نیست . چند ماهی بود که درخواست برگشتن به خارج را داده بود ، برخوردشان با این نوجوان هم مانند بقیه بود ، دائم نشست های مختلف برای او تشکیل می شد . در این یک ماه اخر الان تبدیل به یکی از سوژه های اصلی نشست های عملیات جاری شده بود . یک روز عصر که داشتم با خودرو در خیابان 100 به طرف ستاد اشرف می رفتم ، دیدم که نسرین مسیح فرمانده یگان وی به همراه دو زن دیگر الان را آورده بودند پشت سالن نشست فیافی او را کتک می زدند . الان هم نشسته بود و با دست های کوچکش حفاظی برای سرش درست کرده بود که از ضربات آنها در امان بماند . متاسفانه کاری که از دست من بر نمی آمد تا انجا که می توانستم خودررو را به سیاج نزدیک کردم . دستم را روی بوق خودرو گذاشتم و دو – سه دقیقه بوق ممتد زدم که بتوانم نظرات کسانی در انطرف را جلب کنم . سپس با فریاد گفتم نسرین چرا دارید بچه را می زنید مگر فهم و شور ندارید . با سروصدائی که راه انداخته بودم دیدم دو – سه نفر با آن سمت می آیند ببیند موضوع چی است و من دیگر رفتم . دو روز بعد بتول رجائی فرمانده ستاد اشرف و اصغر پوریا منفرد مرا صدا کردند . سر آن موضوع مورد باز خواست قرار گرفتم ، که چرا کاری که به من ربط نداشته دخالت کردم . وقتی که دیدم با توپ پر دارند تهاجم می کنند من هم پاتک ان را از شیوه های خودشان استفاده کردم . گفتم اولا که بچه شهید است ، به چه حقی بچه شهید را میزنند؟ کوتاهی های خودشان در امر انقلاب را باید اینطور برطرف کنند؟ آیا این است امانت داری و….. وقتی موضع مرا اینطور دیدند بتول رجائی برگشت از موضع پائین گفت ، در این گونه موارد تو خودت دخالت نکن ، سریع به اولین مسئولی که می توانی دسترسی پیدا کنی اطلاع بده . درنهایت می توانی بروی به فرمانده آن مرکز اطلاع بدهی . دو روز بعد داشتیم درون ستاد کار می کردم به خاطر خبری که رسید یک باره ستاد به هم ریخت . به دنبال ماشین بالابر ( رافعه ) بودند ، مسئول برق برای کاری ان را برده بود و کسی از وی اطلاع نداشت . وقتی که دیدم خیلی روی بدو بدو است از مسولین سوال کردم چی شده است چکار می شود کرد ؟ گفت یکی از بچه در برج تیر خورده دنبال بالابر هستیم که آن را پائین بیاوریم . پیشنهاد دادم گفتم الان که بالابر نیست می شود آن را کمربند ایمنی و طناب پائین آورد ، گفت نه نمی شود شما ها دست بزنید خواهر است شما نامحرم هستید . گفتم که ما در صحنه حاضر بشویم توضیح می دهیم خواهران ببندند قبول نکردند . پس از سه ساعت از وقوع حاثه بالابر پیدا شد و در محل حاضر جسد را به بیمارستان بردند وقتی که نسرین مسیح را در ستاد اشرف سابق با لباس خونی دیدم همه چیز برایم روشن شد .شرح حادثه خوزنی الان به این شرح بود با نسرین مسیح برا ی نگهبانی به برج آ 1 در ضلع شمال می روند . به علت خودزنی های زیادی که اتفاق افتاده بود ظابطه این بود که خشاب روی سلاح قرار نمی دادند یعنی خشاب جدا از سلاح بود روز قبل برای الان نشست سنگینی برگذار کرده بودند و قرار می گذارند که برود جواب بیاورد این چه وضعیتی است که وی دارد که صبح با نسرین مسیح فرمانده یگا نش او را برای نگهبانی به برج آ 1 در ضلع شمال می فرستند به علت خودزنی های زیادی که اتفاق افتاده بود ظابطه این بود که خشاب روی سلاح قرار نمی دادند یعنی خشاب جدا از سلاح قرار میدادند زمانی که نسرین از برج پائین می آید وبرای کارهای شخصی به دستشوئی می رود الان از فرصت استفاده کرده و خشاب را روی سلاح قرار می دهد ، ان را مسلح کرده در زیر چانه خود قرار می دهد و دست را روی ماشه می گذارد که گلوله ای خارج شده و مغز او متلاشی شده بود و در جا تمام می کند و بدین سان الان به خاطر نجات پیدا کردن از ان فشارهای کمر شکن که طاقت انسان طاق میشود در شانزده همین بهار زندگی که تماما با درد رنج بود به آ« خاتمه می دهد پس از یک چند روز که برای تعمیر برج مراجعه کردم علی رغم شستن برج اثراتی از آن خود کشی در برج باقی بود همینطور جای گلوله که ترمیم شد یاد ش گرامی باد

آقای یاسر عزتی در قسمتی از خاطرات خود در رابطه با الان محمدی چنین می نویسد :
( در جلسه با شكوه فرانسه,با ديدن دوستان, خانمي را ديدم كه از آلان با دوستان خود صحبت ميكرد. كنجكاو شدم و پرويي كردم كه از این مظلوم چه ميگويند. از گوشه با دقت سعي كردم فظولي كنم. از شدت درد رودههايم ، دور خود مي پيچيدم . دندان رو جيگر گذاشتم و چيزي نگفتم.
براي همين تصميم گرفتم خلاصه اي از خاطرات آلان را بنويسم تا عمق فجايه قربانيان براي دوستان واضح شود.
مظلوم آلان, با سن 13 سال از كشور آلمان به عراق اعزام شد و 2 سال بعد در 15 سالگي دراثرفشار, خود كشي را تنها راه براي آذادي از جهنم رجوي انتخاب كرد.
آلان در كشور آلمان, در شهر كلن در پانسيون ( مهرگان ) مجاهدين بسيار زير فشار روحي و رواني بود. بارها مظلوم را ميديدم كه انقدر پنجه روي دستانش ميزد تا خون روانه ميشد. آلان را بارها در سن 12 سالگي با افرادي كه 19 سال داشتن و نا مناسب بودند ميديدم. آلان از مدرسه فرار مي كرد و از سن 11 سالگي شروع به سیگار و………………..
اينها در اثركمبودهاي عواطفي بود كه آلان در سينه سالها فرياد ميزد و به صورت انفجارديده مي شد. او دست به هر كاري ميزد تا شايد خلعهاي كمبود عواطف خود را بتواند جايگزين كند. ولي چون چيزي جاي عواطف را پر نميكرد, مظلوم از اين شاخه به آن شاخه ميپريد. ردهاي زخمهايي كه آلان روي دستانش به چشم مي خورد بقدري بود كه مربيان مدرسه فكر ميكردند در خانه او را كتك ميزنند.
در زماني كه دشخيمان جلاد رجوي در اعلاميه اي گفتند كه مظلوم در اثرشليك ناخواسته كشته شده است. براي من و بقيه ميليشياها خيلي واضح بود كه آلان خود كشي كرده. دراولين نشسته مسعود رجوي در قرارگاه باقرزاده , پشت نشست همه ميليشياها جمع شدیم واين اخبار را همه تأييد ميكردند. بله اين اتحاد ميليشيا بود كه هر آنچه برسر دوستانمان مي افتاد نقطه مشترك همه بود.
حالا رجوي با دروغ پراكني از دوستانم اين اتحاد را ميخواهد به اختلاف تبديل كند. البته بايد بگويم خيلي موفق هم بودند در اين كار ولي تا كي. چرا مريم رجوي دخترخود( اشرف) و دختر شهرزاده صدر را به فرانسه ميآورد ولي پسر مسعود رجوي را در عراق نگه ميدارد. چرا وقتي آذر غراب 1 سال و نيم سرطان طومار مغزي دارد حاضر نيست برادرش را به آلمان بيآورد و اول ميگويند كه ارتش آمريكا اجازه خروج نميدهد. بعد از اين كه من به آذر گفتم ارتش آمريكا جلوي درب قرارگاه نيستن, سپس مجاهدين گفتن دولت آلمان نمي گذارد. مسعود رجوي در سال 1367 ميگفت, خميني جام زهر را نوشيد, 9 سال بعد در سال 1376 گفت خاتمي جام زهر است. زمين و زمان را رجوي به زهر كشيد, چه گلهاي مظلومي سوختن تا تجربه به نسل ما رسيد كه اگر رجوي به قدرت ميرسيد چه گلهايي ديگر ميبايست مي رفتن. البته رفتن تاچهره كفتارههايي را كه زيرچتر آزادي خون مينوشيدن را بيرون آورند.
مجاهدين به سنت هميشگي خود زمين و زمان را به هم ميچسبانند, دريا و آسمان را تفسير ميكنند, چند خطي فش مينويسند و سپس اتهام وزارت اطلاعات رابه آن ميچسباند. بگذار بنويسند و بگويند, هرچه نادان و گمراه هست را به جهنم خود دعوت كنند. اين همه مجاهد از قبل و بعد ازآمدن آمريكا, از مجاهدين جدا شدند.
آنان كه سكوت كردند نشان دادن كه انتخاب ورودشان در مبارزه چقدر سطحي بود و آنان كه افشاء كردند آگاهي و انتخاب خالصانه خود در مبارزه را بيان كرد. اگر انتخابي درست باشد فرار از آن جاي سؤال است.
روح تمام قربانيان و شهيدان ايران زمين شاد. مخصوصأ اذر غراب و آلان محمدي.
آخر اگر بچه هاي مجاهدبن هم مأموران وزارت اطلاعات باشند, مامان مريم خيلي زشته. صدا شو در نيار.
مسعود و مريم رجوي , لعنت و نفرين در روزي كه زاده شدي و سلام و درود بر روزي كه با درد و رنج چشم از جهان ببندي )

oyanyoldash@yahoo.com محمد کرمی

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s