گزارشی ازشرایط و وضعیت درونی سازمان در قبل و بعد از عملیات فروغ : قسمت ششم

خیلی جالب بود اکثر فرماندهان سوار یک خودرو لندکروز شده بودند ، تا آنجائی که یادم هست عبارت بودند : محبوبه جمشیدی ( اذر ) فرمانده لشگر بود، حسین ربوبی ، محسن رضائی ، لیلا ، حسین ابریشم چی ( کاظم ) احمد شکرانی ( فرشید)که تماما از فرماندهان تییپ بودند تلاش می کردند از صنحه نبرد فرار کنند، یک بلندگو دستی در دست حسین ربوبی بود دائم از داخل خودرو به نفرات فرمان می داد ، بچه ها راه را با آتش باز کنید !! از سوئی دیگر هم می گفت بچه بروید کمک اسفندیار… این فرماندهان برای خارج شدن از صحنه درگیری ازمهدی برائی فرمانده لشگر اسلام اباد در خواست زرهی کردند که بتوانند از صحنه خارج شوند …

لینک به مصاحبه:

قتلگاهی به نام سه راه ملاوی :
روزسه شنبه در همان جا بودیم ونیرو زمین گیر شده بود حوالی ظهربود که سر کله هواپیماها و هلی کوپتر های ارتش ایران پیدا شد . سه یا چهار قبضه ضدهوائی 14.6 میلی متر وجود داشت که شروع به آ تش کردند از آنجائی که سطح پرواز بالا بود هیپچ گونه آسیبی به آنها نرسید . در یک مورد هلی کوپترهای در حوالی روستای میر عزیزی و قلعه شیان داشتند نیروهلی برد می کردند . در ارتفاع پائین در فاصله دور یکان ضد هوائی می خواست آن را با موشگ سام 7 هدف قرار بدهد . از آنجائی که ارتفاع خیلی پایئن بود ، موشک با فاصله تقریبا 200 متری از زمین به طرف هدف شلیک شد بدون اینکه به هدف بخورد به دامنه کوهها برخورد. علت آن این بود که قانونمندی های شلیک و زاویه آن را نمی دانستند . یک آموزش تئوری دیده بودند و می خواستند در صحنه عمل کنند ، جواب نداشت. یا موردی دیگر هواپیما حمله کرده بود ضدهوائی چهار لول گیر کرده بود نمی توانست شیلک کند . به خدمه آن یک سرباز اسیر بود که پذیرفته بود به بهای آزادی برای رفتن به دنیال زندگی برای جنگ آمده بود . سلاح را نمی توانست اشکالش را برطرف کند هرچه به او فشار می آوردند که شاید بتواند تعمیر کند می گفت من سرباز پیاده بودم این سلاح که رسته من نبوده که بتوانم اشکال آن را رفع کنم ،خودروئی که سلاح نیمه سنیگین روی آن نصب بود در آنجا رها شد. همان زمان تیر بار کالیبر 50 دوشگا روسی داشت شلیک می کرد که یک باره ازکار افتاد و هرچه تلاش کردند نتوانستند اشکال آن را بر طرف کنند ، آنهم از دور استفاده خارج شد. بعدا ها در آموزش های که می دادند معلوم شد اشکال چی بود یک برگه ناظم کوچک قفل کننده بوده که دستگاه چکاننده را قفل کرده بود . به نفرات جدید که آمده بودند خودرو نیمه سنگین ایفا داده بودند که رانندگی کنند، خودرو هرچه گاز می دادند 50 کیلومتر بیشتر سرعت نمی رفت دائم پشت بی سیم فشار می آوردند که سریع حرکت کن . بعد از یک روز رانندگی که همه جای خودرو را آنگولک کرده بود یک مرتبه دستش خورده بود به اهرمی که خودرو را به در حالت سنگین یا سبک قرار میدهد که کار کرد خودرو نرمال شد . از پشت بی سیم شادی ومیکرد و دیگر دوستش که اوهمه همین مشگل را داشت با شادی می گفتم اشکال را پیدا کردم آن بغل یک اهرم کوچک هست آن را حول بده جلو ماشین درست می شود . یگان های پدافند که اکثرا از نیروهای جدید بود، به دلیل عدم اشنائی با کار کرد آن همان روز اول تقریبا تمامشان از دور خارج شده بودند . مسئول آموزش این ضد هوائی ها تعریف می کرد دو روز اول این شده بود که ساعت به ساعت بدوم سراغ این سلاح ها آن ها را رفع اشکال کنم تا اینکه از دور خارج شدند. سلاح بی کی سی نو اکبند به نفر داده بودند شلیک کند بعد از چند شلیک از کار افتاده بود نمی دانستند چکار کنند! اشکالش این بود که رگلاتور خروجی گاز آن را می بایست تنظیم می کردند که کسی نمی دانست که دست به دامن مسئول آموزش پدافند می شوند.
دوکیلومتر پائین تر سنگ بری از روز قبل متوقف شده بودیم روز سه شنبه ساعت حدود 11 بود که فرمانده یکی از تیپ ها به نام لیلا مراجعه کرد ، گفت خواهر اذر ( محبوبه جمشیدی فرانده لشگر ) گفته یک اسیری گرفته ایم مهم است می آورند و تحویل تو می دهند باید خیلی مواظب او باشی و سفارشاتی کرد.3 – 4 ساعت بعد مجدد خانم لیلا فرمانده تیپ را دیدم پیگیری کردم چی شد خبری از آوردن آن اسیر نشد ؟ گفت مسله منتفی شده مسله را طوری دیگر حل کردند. بعدا ها معلوم شد آن اسیر یکی از فرماندهان سپاه بود که اعدامش کرده اند . بعد از ظهر سه شنبه از طرف روستای وحدت به سمت روستای لرینی آجودان چند ده دستگاه خودرو به حالت ستون د رحال تردد بودند که حدس زده می شد نیروهای رژیم باشد، اما سیستم فرماندهی که بتواند شاسائی و جمع بندی بکند درک این را نداشتند .فقط باعنوان نیروهای کمکی مشکوک ارتش به بالا گزارش شد. بعد از ظهرهمین روز بود که یک پسر جوان که موهاس سرش خیلی کوتاه با یک پیر مردی 60 ساله در کنار جاده به سمت منتطقه درگیری حرکت می کردند رفتند . جلو آنها را گرفتند وسوال جواب کردند که کی هستید و کجا می روید مگر نمی بینید که راه بسته ودرگیری هست؟ جواب دادند که از اسلام اباد می آیم و می خواهیم برویم حسن آباد و از انجا به کرمانشاه برویم . یکسری از فرماندهان به آنها مشکوک شدند ، یکسری نه در این بین که تبادل نظر مابین فرماندهان بود آنها گفتند که پس باشد ما می رویم به سمت روستا دلو حسن آباد، از آن سمت کرمانشاه می رویم . به سمت روستای دلو حسن آباد حرکت کردند ، کماکان ما بین فرماندهان بحث بود که اینها نفرات شناسائی بودند . تصمیم گرفته شد که آنها را اعدام کنند که انها در این بین بیش از یک کیلومتر دور شده بودند . با تیربار بی کی سی انها را به رگبار بستند، اما آنها دیگر رفته بودند ،فاصله شان با ما خیلی زیاد شده بود . نقطه آنها را به رگبار بستند به امید آنکه بتوانند آنها بکشند اما دیگر دیر شده بود.همان طور که توضیح دادم دو سه ساعت قبل ازآن رژیم در حوالی روستاهای می عزیزی و قلعه شیان نیرو هلی برد می کرد. یکساعت بعد از آنکه آن دونفر شناسائی رژیم رفتند آتش توپخانه از طرف روستای دلو حسن آباد شروع شد . داخل خودرو مخابرات با نفر همراه نشسته بودم که بعد از دومین شیک که تقریبا 200 متر خورو اصابت کرد، سریع به نفر همراهم گفتم بپر این طرف خاک ریز که الان میخوریم . بعد از ترک ماشین کاملا در شانه خاکی که مقداری از جاده پایئن تر بود زمین ننشسته بودیم که گلوله توپ بعدی درست کنار خودرو مخابرات اصابت کرد ، خودرو متلاشی شد. به دلیل آتش باری سنگین زیر پل و کناره جاده نیروها زمین گیر شده بودند. هوا به سمت تاریکی می رفت وکسی نمی دانست تا کی باید آنجا متوقف بمانیم و نیروهای جلوئی درگیر بودند و هر از گاهی آمبولانسی عبور می کرد که مجروحین خط اول را به اسلام اباد می برد.
ساعت های 10 شب بود که شدت آتش باری شدید شده بود جاده را می کوبیدند ، از طرفی هم با تیربار ضد هوائی از روستا جاده را زیر اتش گرفته بودند . به عمد نیرو ها را به سمت سه راه ملاوی می راندند .نیروهای که در حوالی روستای میر عزیزی وقلعه شیان هلی برد کرده بود از جاده خرم آباد به طرف سه راه ملاوی و پمپ بنزین آمده بودند .از سوئی دیگر نیروهای هم که به روستا ی لرینی آجودان آمده بودن به طرف سه راه ملاوی پیشروی کردند، از هر دو طرف تپه های مشرف به جاده را همزمان اشغال کردند . در بالای تپه تیربار بی کی سی مستقر کردند ، در یال تپه به سمت شرق تعد زیاد تک تیرانداز مستقر کرده بودند و نیروی پیاده در دامنه تپه دو طرف جاده مستقر کرده بودند . از نیمه های شب تا سپیده روشنائی صبح درگیری وحشتناکی در این فاصله 1کیلومتری صورت گرفت . در واقع قتل گاه درست کرده بودند از طرف روستای دلو حسن اباد با اتش توپخانه سنگین نفرات را وادار می کردند به سمت اسلام اباد حرکت کنند ، در این سه راهی با کمینی که بر پا کرده بودند کشتارگاه بود و ازهر کجا آتش بلند می شد تک تیراندازها می زدند.در هیمن شب فرماندهی، لشکر و تیپ ها در حال فرار از صحنه بودند . خیلی جالب بود اکثر فرماندهان سوار یک خودرو لندکروز شده بودند ، تا آنجائی که یادم هست عبارت بودند : محبوبه جمشیدی ( اذر ) فرمانده لشگر بود، حسین ربوبی ، محسن رضائی ، لیلا ، حسین ابریشم چی ( کاظم ) احمد شکرانی ( فرشید)که تماما از فرماندهان تییپ بودند تلاش می کردند از صنحه نبرد فرار کنند، یک بلندگو دستی در دست حسین ربوبی بود دائم از داخل خودرو به نفرات فرمان می داد ، بچه ها راه را با آتش باز کنید !! از سوئی دیگر هم می گفت بچه بروید کمک اسفندیار ( محسن محتسبی که معاون فرمانده یکی از تیپ ها بود که در صحنه داشت می جنگید .) این فرماندهان برای خارج شدن از صحنه درگیری ازمهدی برائی فرمانده لشگر اسلام اباد در خواست زرهی کردند که بتوانند از صحنه خارج شوند . د قیقا یادم هست، یکان زنده یاد عمران بود که از اسلام اباد توانست بیاید در میدان درگیری به خودرو لندکروز فرماندهان رسید ، برای آنها دیواره حفاظتی درست کرد تا از میدان درگیری خارج کند . حسین ربوبی در حالی که با بقیه فرماندهان در حال فرار بود،کماکان با بلند گو دستی خود فرمان می داد بچه بروید کمک اسفندیار!!! اما خودشان … ادامه دارد
محمد کرمی oyanyoldash@yahoo.com

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s