مرگ های مشکوک درون سازمانی مجاهدین خلق ایران ( کامران بیاتی )

کامران بیاتی می گفت:من از تیر دشمن نمیمیرم اگر دوست مرا نکشد…..میدانی فرق دوست و دشنمن چیه ؟تو جنگ اگه بدون فشنگ بمانی و یا دست بالا کنی یا بگی نیستم دشمن دیگه تو رو نمیکشه اما اینجا تا تو رو نکشند دست بردار نیستند, همینکه بگم نیستم دیگه بامرده هیچ فرقی ندارم

خودکشی کامران بیاتی
کامران را سال 1364 در خیابان سپه کرمانشاه دیدم پیک سازمان بود و برای بردن نفرات آمده بود ایستاده بودم و او را نمیشناختم
جلو آمد لبخند زد و گفت : » آقا ساعت چنده ؟
گفتم چند باشه خوبه ؟
گفت این ساعت تو هفتصد تومن بیشتر نمیارزه »
اینها همه کد و رمز آشنایی و اعتماد ما به هم بود. از طریق صدای مجاهد محل قرار ما گفته شده بود و من منتظر او بودم لبخند زدو گفت بابا فکر نمیکردم تو باشی, دنبال یکی با تیپ ورزشی بودم .
بعد ها هم در ارتس آزادی او را دیدم و بعد هم در قرارگاه حبیب در بصره با همان خوش برخوردی و صمیمیت .همانطور لاغر و خود خور , نه !لاغرتر شده بود . چند ماهی فبل از انقلاب ازدواج کرد و نفهمیدم چطور ؟ جلوی در سالن اجتماعات معرفی کرد , بهزاداین همسرم فاطمه است ! ومن هم سلام کردم و تبریک گفتم و هنوز یک ماه نگذشته بود که با انقلاب ایدئولوژیک مجبور به طلاق شدند, نمیدانم همسرش الان کجاست و چقدر از این عشق کامران که تا آخرین لحظات به یاد او بود خبر دارد .
در راه اندازی قرارگاه حبیب همه کاره بود از برق کشی تا لوله کشی و نصب تجهیزات و چقدر هم پر کار , سارا ( زهرا گرابیان ) که فرمانده آنموقع آنجا بود در نشستی می گفت مراقب کامران باشید او هنوز سر انقلاب گیر دارد ؛ کریم گرگان ازفرماندهان آنجا جواب داد: ولی او خیلی خوب کار میکند که سارامجددأ گفت: کارش سرش را بخورد ما ازش کار نمیخوایم .
چند روز بعد که بیشتر با او گرم شدم, به او گفتم که راجع به او چه گفته اند! وپرسیدم چرا با این وضع اینهمه شب وروز کار میکنی ؟
گفت من با کار غم و غصه هام رو فراموش میکنم اگر بیکار باشم فکرو خیال دیوانه ام میکنه اینجا هم که کاری دیگه نمیشه کرد سرگرمی مون شده همین کار و بعد به شوخی گفت نکنه میخوای بگی بریم ماهیگیری ؟
دوبار از خطر برق گرفتگی جان سالم به در برده بود و چندین بار از صحنه جنگ وعملیات خودش میگفت من از تیر دشمن نمیمیرم اگر دوست مرا نکشد و این را من چندین با ر از او شنیدم و باز یک بار که مسیر بصره تا بغداد را برای رفتن به نشست درقرارگاه باقرزاده با هم در آیفا بودیم و 10 ساعت راه را باید میرفتیم در راه, آواز خواند و خاطره تعریف کردواز بلاهایی که سازمان به سرش آورده بود گفت. گفتم :کامران من اینطور فکر نمیکنم من با همه اشکالات فکر میکنم با سازمان باید ماند و جنگید اما تو که فکر میکنی عمر هدر دادنه چرا نمیری ؟ چرا نمیگی که نیستم ؟ گفت بهزاد میدانی فرق دوست و دشنمن چیه ؟تو جنگ اگه بدون فشنگ بمانی و یا دست بالا کنی یا بگی نیستم دشمن دیگه تو رو نمیکشه اما اینجا تا تو رو نکشند دست بردار نیستند, همینکه بگم نیستم دیگه بامرده هیچ فرقی ندارم یا باید دائم تحت نظرباشم و محدود تر از این بشم , الان بالاخره به من اجازه میدن که تو مسیر رانندگی کنم آنوقت باید برم پشت آیفا با چادر بسته یا هم باید پیه زندان استخبارات عراق رابه تنم بمالم . گفتم پس میخوای چه کار کنی ؟ گفت : زمان بعضی معماها رو ساده میکنه بعد میشه اونا رو حلشون کرد .
اما زمان هم به کمک کامران نیامد .
گفتم پس حالا که هستی خودت را منطبق نشان بده که اینقدر تو را اذیت نکنند , خندید و گفت بعضی کارها را هر چه سعی میکنم نمیتونم بکنم گزارش دادم که بحث را قبول دارم مثل گزارش بقیه حتی یه کم آبدارتر اما چون یه بار گفتم نه از من بیشتر میخوان .از نشست زیر مینی مم به بعد کامران در وضعیت روحی بدی بود دائم سوژه نشست و دائم برخورد و دائم تحقیر
موضوع این نشست این بود که هرکس از بچه گی یک نقطه ضعف داشته که اصلی ترین نقطه ضعف او هم هست و تا الان با خود آن نقطه ضعف را دارد , باید هر نفر بیاید و در جمع آن عقده و ضعف خودش را بگوید و جمع هم البته طبق سیاق با فحاشی و دادو بیداد و حتی کتک حساب او و نقطه ضعفش را برسد و صد البته از آن به بعد هم مواظب او باشند . و کامران گزارش داده بود اما قبول نداشت و اصلا انقلاب و بقیه قضایا را هم قبول نداشت , گزارشات او را هم گرچه با تایید بحث ها مینوشت اما از او نمیپذیرفتند . از عوامل فشار روحی روی کامران میتوان این افراد را نام برد
افسانه شاهرخی
فهیمه ماحوزی
محمد رضا محدث
کریم گرگان
سیامک دیانتی
و این فشارها ادامه داشت روزها و ماه ها نمیدانم چیزی از آن شکنجه چینی شنیده اید که قطره قطره روی سر محکوم آب میریزند و بعد از مدتی این قطره ها برای محکوم بیچاره ضربه پتک را دارد , این فشارهای روحی هم برای کامران دیگر به حد ضربه پتک رسیده بود و ابدا برایش قابل تحمل نبود , قرار شد همه برا ی نشستی که نمی دانستیم چیست قرارگاه را ترک کنیم و به قرارگاه اشرف برویم , این نشست های تلخ معمولا در اشرف یا باقرزاده برگزار میشد جاییکه فرماندهان بالاتر حضور داشته باشند و از تاثیرات نشست مثل شورش یا خودکشی و یا هرعمل دیگری بتوان جلوگیری کنند و تصمیم درست بگیرند , و ما این را میدانستیم و از نشست درقرارگاه اصلی نفرت داشتیم , کامران هم بهم ریخته بود و چیزی گفته بود که به افسانه شاهرخی گزارش داده بودند , از کامران خواسته بودند که بنویسد به این نشست نیاز دارد و درخواست نشست کند او هم قبول نکرد .کامران آنموقع مسئول صنفی و پشتیبانی تیم هایی بود که به مرز تردد داشتند , و برای آنها لوازم موردنیازرا تهیه میکرد و بعد از برگشتن تیم وسایل آنها را تحویل میگرفت و تمیز میکرد و تحویل قسمت مربوطه میداد از لوازم همراه هر تیم قرص سیانور بود و کامران یک قرص برداشته بود وبا چسب به زیر یکی از طبقات کمدش چسبانده بود , که میگفت میخواهم ببینم با اینهمه حساسیت سر قرص متوجه میشوند یکی کم شده یا نه .
ما در اشرف بودیم و کامران در حبیب که بالاخره نوشت به نشست نیاز دارد و او راهم آوردند ,صبح او را دیدم کمک کردم که کمدش را از کامیون پایین بیاورد و بعد به آسایشگاه رفتیم گفت امروز نشست میایم اما زیاد طول نمیکشه , گفتم نه طولانی است با کمد و وسایل آمده ایم , نمیدانستم که نشست را نمیگوید . ساعت دو بعد از ظهر نشست بود و همه با هم رفتیم موقع پیاده شدن از کامیون در محل نشست فهمیه ماحوزی به کامران گفت اول نشست میری و حرف میزنی باشه ؟کامران گفت من هر چی خواستم بگم نوشتم , که فهیمه ازکوره در رفت و شروع به فحاشی کرد , صدای داد و بیداد او را همه شنیدند و بعد هم کامران را به مقر برگرداند و گفت گزارش بنویسد . شب از نشست آمدیم و رفتیم برای شام کامران در سالن نبود ساعت هشت ونیم مارا صدا زدند اتاق فهمیه ماحوزی تعدادی که به اصطلاح رده ام قدیم داشتیم و هم رده کامران بودیم , بعد فهمیه گفت کامران یا فرار کرده و یا دارد ما را بازی میدهد بروید دنبال او اطراف قرارگاه را بگردید اگر نبود به فرماندهی قرارگاه اطلاع دهیم تا با خودرو دنبالش بروند . ما تیمهای دونفره شدیم و سوراخها و سنگرها را میگشتیم تقریبا نا امید شده بودیم و داشتند برای رفتن به خارج قرارگاه ماشین آماده میکردند , فهمیه هم مدام بدو بیراه میگفت . ایرج صالحی از فرماندهان قدیمی سازمان که خوشبختانه او هم از سازمان جدا شده و عباس هوشمند سر رسیدند و اطلاع دادند که جسد بیجان کامران را پیدا کرده اند .
جسد کامران دراتاقکی که د رپارکینگ زرهی محل بشکه های گریس و روغن بود پیدا شد درحالی که در را از داخل بسته بود و پشت بشکه ها دراز کشیده بود , کامران را به بیمارستان بردند گویی خوابیده بود و اصلا اثری از آن همه فشار و وحشیگری درچهره اش نبود .
فهمیه با فرماندهی بالا تماس گرفت او را صدا زدند و برای نشست رفت و بعد از یکساعت برگشت و گفت همه درسالن باشند , بعد روبه بچه ها گفت : امروز یکی از بهترین فرماندهان دسته ما فوت کرد کامران بیاتی او دربیمارستان دروضع خیلی بدی بود به دلیل کشیدن سیگار زیاد سکته کرده بود که دکترها هر چه زحمت کشیدند نتوانستند کاری برایش بکنند . و دریعا که چه دروغ و تظاهری در کلام او و درتمام سازمان موج میزد , آخر شب آهسته سراغ کمد کامران رفتم به لباسهایش که فردا تحویل تدارکات میشدنگاه کردم و اشک ریختم به همسرش فکر کردم که نمیدانستم کجاست ولی کامران درباره اش بار آخر د رحبیب گفته بود: آدم یه بار عاشق میشه ولی تا عمر داره عاشق میمونه , به خاطراتی که گفته بود فکر کردم و بیاد قرص سیانور افتادم نشستم و زیر طبقه کمدش را نگاه کردم چسب خالی هنوز آنجا چسبیده بود , بعد هم از بچه هایی که اولین بار اورا به بیمارستان برده بودند شنیدم که دکتروحید بلافاصله گفته بود سیانور خورده .
از آنجا که همه از وضع کامران و درد و رنجی که کشیده بود اطلاع داشتند و بیم آن میرفت که فکر کنند سازمان او را زیر کتک کشته در نمایشی مسخره و بدون سابقه همه را همان شب جمع کرده و درگروههای ده بیست نفره برای دیدن جسد کامران به بیمارستان بردند و فهمیه ناشیانه تاکید داشت که ببینید سکته کرده و یا میگفت هیچ جای زخمی روی بدنش نیست سکته اینطور است .گویا در همان نشست یکساعته دستور همه اینها را به او داده بودند .
وبعد هم کامران را دفن کردند دور از خانواده و همسر کنار بقیه قربانیان قدرت طلبی رجوی , اما این قانون اول است که» هیچ جنایتی پوشیده نمی ماند» قانون دوم این است که » بالاخره همه جنایتکاران به سزای اعمالشان میرسند «.
oyanyoldash@yahoo.com محمد کرمی

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s