قتل جواد سعیدی ( اولین قتل درونی سازمان مجاهدین خلق ایران)

بعد از حضور رضا رضایی در مرکزیت سازمان، بحث حذف و ترور اعضای ناراضی در دستور کار قرار گرفت ، نخستین قتل و یا تصفیه فیزیکی در سازمان مربوط است به ترور فردی به نام محمد جواد سعیدی…البته در طول رهبری محمد حنیف نژاد و قبل از اعدام وی توسط رژیم شاه امکان قتل اعضای منتقد و ناراضی، وجود نداشت، زیرا که هنوز ویژگی های انسانی و اخلاقی تحت تاثیر » قدرت طلبی » قرار نگرفته بودند.*( به این ترتیب سازمانی که حنیف‌نژاد بنیاد گذاشت و بارها درباره آن گفت «در ورودی سازمان تنگ و در خروجی آن باز و گشاد است»،

به لحاظ تاریخی همگان تصور می کنند که اولین قربانی قتل و ترور در سازمان مجاهدین، مجید شریف واقفی بوده است. اما واقعیت این است که آنچه بر سر مجید شریف واقفی در سال 1354 آمد، در گذشته نیز سابقه داشته است. خود مجید شریف واقفی هم در گذشته در این رابطه نقش اساسی داشته است. البته در طول رهبری محمد حنیف نژاد و قبل از اعدام وی توسط رژیم شاه امکان قتل اعضای منتقد و ناراضی، وجود نداشت، زیرا که هنوز ویژگی های انسانی و اخلاقی تحت تاثیر » قدرت طلبی » قرار نگرفته بودند.*( به این ترتیب سازمانی که حنیف‌نژاد بنیاد گذاشت و بارها درباره آن گفت «در ورودی سازمان تنگ و در خروجی آن باز و گشاد است»، دوسال بعد درهای خروجی‌اش چنان تنگ می‌شود که تنها به ضرب گلوله باز می‌شود). اما پس از ضربه سازمان اطلاعات و امنیت رژیم شاه ( ساواک ) در شهریور 1350 و دستگیری و اعدام محمد حنیف نژاد و سعید محسن و سایر رهبران سازمان مجاهدین، بعد از حضور رضا رضایی در مرکزیت سازمان، بحث حذف و ترور اعضای ناراضی در دستور کار قرار گرفت ، نخستین قتل و یا تصفیه فیزیکی در سازمان مربوط است به ترور فردی به نام محمد جواد سعیدی ( حلاج نسب) متولد 1311 در یزد که از سال 1343 در بازار تهران به شغل بافندگی اشتغال داشت. جواد سعیدی گرمابه ای در بازار تهران داشت که با یکی از بازاری ها شریک بود. علاوه بر این گرمابه خودش هم در کنار مغازه تقی اوسطی یک مغازه داشت نام برده که توسط محمد حنیف نژاد عضو گیری شده بود ، در گروه » بازار و روحانیت» فعالیت می کرد. مسـئولیت این گـروه با محـمـد حـنیف نـژاد بود، وی ارتباط گسترده ای با روحانیون داشت و از این طریق از آنها کمک مالی جمع آوری می کرد و همچنین در جهت جذب و نزدیکی آنها به سازمان فعالیت می کرد.
احمد رضا کریمی در مصاحبه ای به نقل از خلیل فقیه دزفولی ، در مورد جواد سعیدی می گوید:
«(خلیل فقیه دزفولی می گفت که جواد سعیدی دیسک کمر دارد؛ اما بعدها فهمیدیم که به نوعی سل استخوانی مبتلا بود و زیاد نمی توانست بایستد و راه برود، اما با این حال در اغلب جلسات مذهبی و هیئت های مهم آن دوره رفت و آمد داشت. من اولین دفعه او را در جلسات «مکتب الرضا » موقعی که علی حجتی کرمانی در آنجا سخنرانی می کرد- دیده بودم. سعیدی از نخستین افرادی بود که بعد از ضربه ی شهریور ماه سال 1351 مخفی شد. تا آنجا که خبر دارم، جدایی اش از سازمان، به دلیل اختلافی بود که با رضا رضایی پیدا کرده بود. رضا رضایی در پاییز 1350، پس از فریب ماًموران ساواک و فرار از طریق حمام جعفری در حوالی بازار، مدتی در خانه ای که جواد سعیدی تدارک دیده بود، زندگی مخفی داشته است. ورود رضا رضایی به مرکزیت سازمان، ازجمله مسائلی بوده که جواد سعیدی را معترض و مسئله دار کرده بوده است. وی قبل از جدایی از سازمان به مسئول خود محسن فاضل گفته بود، کار در سازمان دست بچه ها افتاده و من دیگر نمی کشم»):
یکی از اعضای سابق سازمان مجاهدین خلق در این باره می گوید:
» نحوه تردد رضـا رضایــی و همسر اولـش لیلا زمـردیـان به خـانه ی سمــپات هـا ( به خصوص طرز لباس پوشیدن لیلا ) برای بعضی از هواداران سازمان، چندان قابل توجیه نبود و اگر فرد اعتقاد بیشتری هم به ظواهر شرعی داشت، این مسئله تشدید می شد. از جمله مسائلی که موجب بدبینی برخی افراد نسبت به رضا رضایی بود، رفتار رهبری گونه ی او و ـ مثلاً- اصرارش بر مطرح کردن خود و پخش صدایش از رادیو میهن پرستان و رادیو بغداد بود).»
جواد قائدی که در سال 1355 با حمایت تقی شهرام به مرکزیت راه پیدا کرد درباره سابقه ی تصمیم به ترور سعیدی و توجیه مسائل آن نوشته است :
» (جواد سعیدی که از سمپات های بازاری و فعال سازمان بود، در حدود سال 1351 بریده و تصمیم به کناره گیری از فعالیت می گیرد و چون از نظر ساواک لو رفته بود، برای عادی کردن وضع خود و بازگشت به زندگی علنی، با مراجعه به سمپات های سازمان، از آن ها می خواست که رد های خود را پاک کنند تا او بتواند خود را به ساواک معرفی کند. بدیهی بود که با توجه به سابقه فعالیت او و شناخت وسیع او از سمپات های علنی سازمان، پاک کردن چنین رد هایی امکان پذیر نبود. به همین دلیل، سازمان و مرکزیت آن تصمیم به ترور وی می گیرند. تصمیم به ترور جواد سعیدی در تابستان 1351 گرفته شد و اجرای آن به کاظم ذوالانوار واگذار می شود. اما با ضرباتی که سازمان در اواخر تابستان و نیز پاییز 1351میخورد- از جمله دستگیری ذوالانوار- این تصمیم عملی نشد و اجرای آن به تعویق میافتد.در بهار 1352 یک بار دیگر ترور سعیدی در دستور کار قرار می گیرد که مجدداً با دستگیری رضا رضایی به اجرا در نمی آید، ولی سرانجام در پاییز 1352 و به دنبال تصمیم نهایی سعیدی برای جدایی از سازمان ، نیز تأکید ذوالانوار از داخل زندان در مورد ترور وی، این اقدام به طور جدی تری در دستور کار قرار گرفته و این بار به اجرا درمی آید .
چگونگی ترور جواد سعیدی بدین ترتیب بوده است که در زمانیکه مرکزیت سازمان مجاهدین مرکب از تقی شهرام، بهرام آرام و مجید شریف واقفی بوده است، یکی از اعضای سازمان به نام مهدی موسوی قمی به مسئول خود در سازمان گزارش می کند که مردی در خانه ای در قم سکونت دارد و فراری به نظر می رسد و زندگی مخفی اختیار کرده و گاهی نیز لباس روحانی می پوشد.
چون سازمان، مواردی از این قبیل را دنبال می کرد تا چنانچه وصل آن شخص به تشکیلات ضروری باشد، اقدام به جذب وی کند. اما بعد از پیگیری های اولیه از مشخصات و وضعیت زندگی فرد موردنظر، تردیدی برای سازمان باقی نمی ماند که جواد سعیدی می باشد.
جواد سعیدی به علت انتقاد و مخالفت با سازمان از طرف مرکزیت سازمان به رهبری رضا رضایی در اواخر سال ۱۳۵۱ محکوم به اعدام می شود. محسن فاضل و علیرضا سپاسی آشتیانی موظف شدند او را بیابند و ترور کنند. البته وی به طور مخفیانه در قم به کسوت روحانیت درآمده و تا پاییز سال ۱۳۵۲ در آنجا بود. در این تاریخ توسط اعضای سازمان شناخته شده و برای مذاکره با مرکزیت جدید به تهران می آید. بهرام آرام او را در زیر زمین یک خانه تیمی مجاهدین در حالی که چشم هایش بسته بود از پشت سر به قتل می رساند. سپس جسدش را مثله کرده و پس از انتقال به جاده آبعلی سوزانده و در چند نقطه دفن می نمایند.
، در کتاب » تاریخ جنبش روشنفکری ایران، ( دوره ٥ جلدی)»: آقای مسعود نقره کار
(جواد سعيدی يزدی نيز در پاييز سال ۱۳۵۲، و در دورانی که سازمان مجاهدين هنوز مسلمان بود و تغيير ايدئولوژی به مارکسيسم در سال ۱۳۵۴، نداده بود، به قتل رسيد. وی با تصميم شهدا رضا رضايی، مجيد شريف واقفی و بهرام آرام که مرکزيت سازمان را در آن زمان تشکيل می دادند به مرگ محکوم شده بود.)
*در بازجويي‌های وحید افراخته، بدون ذکر نام سعیدی آمده که «یکی از افراد گروه، احتمالاً در بهار 52 تصمیم می‌گیرد خود را به پلیس معرفی کند، زیرا از زندگی مخفی خسته شده و دلیلی برای مبارزه نمی‌بیند. گروه، بی‌درنگ نقشه قتل او را می‌ریزد. بهرام آرام او را می‌بیند و می‌گوید: » از نظر ما هرچند کار تو درست نیست، اما در عین حال چاره‌پذیر است. …لازم است مقداری با تو در مورد شيوه بازجويي، چیزهايي که از تو می‌دانند و خبرش از زندان به ما رسیده و چیزهايي که باید بگويي، صحبت کنیم.» آن فرد قبول می‌کند. بهرام آرام چشم‌های او را بسته به‌وسیله اتومبیل به یک منزل تیمی می‌برد، سپس او را وارد زیرزمین منزل کرده روی یک صندلی می‌نشانند. فرد که وضع را غیرعادی می‌بیند به وحشت افتاده و رنگش سفید می‌شود. بهرام اسلحه‌اش را از کمر می‌کشد و گلوله‌ای از پشت سر به مغز او شلیک می‌کند. گلوله از چشم راست او خارج می شود…( او) را در رختخواب می‌پیچند و می‌گذارند در صندوق عقب اتومبیل و به سمت بیابان‌های تهران پارس حرکت می‌کنند. در آنجا روی او بنزین و مواد آتش‌زای کلرات ریخته جسدش را به آتش می‌کشند.»
در بازجويي‌های سیمین صالحی در این‌باره چنین آمده است: «در اواسط سال 52 به اتفاق بهرام آرام و یک نفر دیگر به خانه واقع در خیابان حشمت‌الدوله رفتیم. من دو تخته چادرشب را به هم دوختم و شیئی را، بهرام و رفیق دیگر در آن پیچیده و در یک موقعیت در داخل صندوق عقب اتومبیل پیکان گذاشته و به اتفاق، پس از تهیه بنزین به جاده مازندران نرسیده به سرخه‌حصار ـ دو راه آزمایش رفتیم و بسته را آتش زده و از بین بردیم».
oyanyoldash@yahoo.com محمد کرمی
*http://www.shahsawandi.com/index.php?option=com_content&task=view&id=137&Itemid=28

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s