درآمدی بر ریشه های ۳۰ خرداد؛ دو جریان قدرت مدار و هزینه گزاف یک تقابل

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2011/06
/110622_l13_30khordad60_shahsavandi.shtml

لینک به سایت آقای شاهسوندی
http://www.shahsawandi.com

سعید شاهسوندی، عضو سابق کمیته مرکزی سازمان مجاهدین خلق ایران

ماجرای سی‌ خرداد ۱۳۶۰را از جنبه‌های گوناگون باید مورد بررسی قرار داد. اگر بپذیریم که آن حادثه خلق‌الساعه نبود، می‌بایستی کمی به عقب برگردیم وپیش زمینه های تاریخی آن را بررسی کنیم.

من به اعتبار حوادثی که طی آن سال‌ها از نزدیک شاهد آن بوده‌ام بر این باورم که تصفیه‌های خونین درون سازمان مجاهدین در سال ۱۳۵۴ که درآن مجید شریف واقفی، عضو کمیته مرکزی، توسط جریان مارکسیستی حاکم کشته و جسدش سوزانده شد و شمار دیگری از ترورهای درون سازمانی نظیر ترور مرتضی صمدیه لباف و محمد یقینی و حوادث بعد از آن در درون زندان ها، به‌عنوان پیش‌ زمینه آنچه که بعدها در سی‌خرداد۶۰ اتفاق افتاد، نقشی بسیار موثر داشت.

توضیح آنکه، درست در شرایطی که مجاهدین خلق از جانب نیروهای مارکسیستی ضربه خوردند، مدعیان دیگری هم پیدا کردند؛ این بار اما درمیان نیروهای مذهبی. مدعیان جدید پیش از این تحت تاثیر فداکاری ها، مقاومت ها،عملیات نظامی و ترورهای مجاهدین، اقتدار و رهبری مجاهدین بر جنبش مذهبی را عملا پذیرفته بودند، اما تضعیف مجاهدین بر اثر تصفیه های خونین و تغییر ایدئولوژی باعث طرح دعاوی جدید از جانب آنان شد.

مدعیان جدید مطرح کردند که تفکرمجاهدین خلق التقاطی است. عده ای از این هم پیش تر رفته،گفتند که اینها از اول مارکسیست بودند! گروه سوم، روحانیون میان سال و میان رده ای بودند که در ارتباط مستقیم یا غیرمستقیم با مجاهدین به زندان افتاده و یا کمک ‌های مالی کرده بودند.

درپاسخ به این مدعیان جدید، مسعود رجوی به عنوان رهبر بلامنازع مجاهدین و تنها عضو باقیمانده از مرکزیت اولیه، در پاییز ۱۳۵۵ بیانیه ای دوازده ماده ‌ای تدوین کرد. این دوازده ماده، مانیفست و چراغ راهنمای آن سال‌های تشکیلات شد. افراد موظف بودند «بیانیه دوازده ماده»ای را کلمه به کلمه وحرف به حرف حفظ کنند و از زندانی به زندان دیگر منتقل کنند. دستور تشکیلاتی این بود که هیچ ‌یک از مواد، کلمات و حتی حروف آن دوازده ماده نباید تغییر کند. به اصطلاح نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر.

ماده‌ ده آن بیانیه به توضیح ماهیت مدعیان جدید و شیوه رویارویی با آنان می پردازد. هرگونه رابطه و گفت و گوی سیاسی – عقیدتی و حتی گفت وگوی معمولی و سلام وعلیک را ممنوع و رابطه با آنها را در»حداقل روابط صنفی» مجاز می داند. به این ترتیب، نوعی زندان در زندان برای آنان درست شد.

بیانیه ۱۲ ماده ای مدعیان جدید را تحت عنوان» راست ارتجاعی» بزرگ ترین تهدید درونی در میان نیروهای مذهبی دانست. در نوشته های تکمیلی بعدی این رابطه به لحاظ عقیدتی رابطه» تز» و «آنتی تز» یعنی بود و نبود تعریف شد. به نحوی که موجودیت یکی در گرو نفی دیگری است.

دربهمن ماه ۱۳۵۵، شماری از سران جریان اخیر بعد ازتحمل سال ها زندان، با این تحلیل که خطر رژیم شاه از خطر نیروهای مجاهد و مارکسیست کمتر است، طی مراسمی که از تلویزیون هم پخش شد به «سپاس از شاهنشاه آریامهر» پرداختند. آنان سپس مورد عفو ملوکانه قرار گرفته و آزاد شدند. ماجرای «سپاس «گویی به تحکیم نظرات آقای رجوی کمک بسیار کرد. ماجرای «سپاس» باعث شد افرادی‌ ‌که تا آن مقطع نسبت به خط‌‌ مشی رجوی دچار تردید بودند، جذب سازمان شوند.

بدین ترتیب، درآغاز سال ۱۳۵۶، مجاهدین زندانی بار دیگر برتری و موقعیت منحصر به فرد خود در میان نیروهای مذهبی را به ‌دست آوردند؛ البته در درون زندان ها.

در چنین شرایطی، یک حادثه خارج از انتظار «همه» صورت گرفت. فضای سیاسی جامعه تحت تاثیر سیاست حقوق بشر جیمی کارتر رییس جمهوری وقت امریکا باز شد. انباشت نارضایتی عمومی ناشی از سال ها استبداد امواج میلیونی اعتراضات و اعتصابات عمومی را به دنبال داشت. درفقدان احزاب وجمعیت های سازمان یافته سیاسی، که توسط دیکتاتوری طولانی مدت همه از بین رفته و یا ناکارآمدشده بودند، آیت الله خمینی در راس روحانیت یک تنه نقش تمامی احزاب مخالف را بازی کرد و با شخصیت کاریزماتیک و سازش ناپذیر خود رهبر بلامنازع انقلاب شد و» امام» لقب گرفت.

اعتراضات یک سال و نیم بعد به سرنگونی نظام شاهنشاهی، آزادی تمامی زندانیان سیاسی و استقرار جمهوری اسلامی منجرشد.

درهای زندان که باز شد، بدنه سازمان مجاهدین با رقمی نزدیک به ۲۵۰ نفر کادر آموزش دیده با انسجام بسیار بالای تشکیلاتی مانند یک پتانسیل و یک نیروی متمرکز سازمان یافته وارد صحنه اجتماع شد.

حرکت بهمن‌وار توده‌ها با سرعت غیرقابل تصوری حکومت شاه را درنوردید. در بدنه و نزدیک به راس(آیت الله خمینی) و یا حداقل در بخشی از رهبری انقلاب، نیروهایی حضور داشتند که یکی دوسال پیش به‌عنوان «راست ارتجاعی» مورد حمله مجاهدین خلق قرار گرفته، بشدت منفرد و منزوی شده بودند. اینان در فردای پیروزی انقلاب، زمانی‌که دست بالا راداشتند می‌خواستند تلافی کنند و از تکرار آنچه که در زندان بر آنها رفت جلوگیری کنند؛ بنابراین دست پیش گرفتند.

جریان حاکم در منتهی‌الیه طیف راست خود (نظیراسدالله لاجوردی) خواستار این بود که از همان فردای پیروزی با مجاهدین تسویه‌حساب نهایی صورت بگیرد. اینان بر این نظر بودند که هر چقدر زمان بگذرد مجاهدین قادر خواهند بود جوانان بیشتری را «فریب» داده و نیروی بیشتری جذب کنند. درنتیجه، مقابله با آنها هزینه‌ بیشتری خواهد داشت. پس هم ‌اکنون تا تنور انقلاب داغ است، اگرمجاهدین سرکوب شوند، هزینه‌ها و ضایعات کمتر خواهد بود.

این نقطه‌نظر مربوط به منتهی‌الیه جریان راست بود و شاخص تمامی نقطه‌نظرات موجود در حاکمیت نبود. حاکمیت جدید در رأس به این نسبت و به این شدت درگیر مسئله نبود؛ علاوه برآن ضرورت ‌رهبری جامعه، نگاه کلان به مسائل را ایجاب می کرد.

مجاهدین تلاش می‌کردند با جریان‌های دیگر حاکمیت که تجربه درگیری‌های زندان را نداشتند رابطه برقرارکرده و فضای تنفس و فعالیت سیاسی برای خود ایجاد کنند. نامه نگاری های متعدد به آیت الله خمینی، احمد خمینی و سایر سران حکومت در آن ایام بدین منظور است.

در آن ایام تصویر «عمومی» از مجاهدین تصویری درمجموع مثبت بود. خاطره‌هایی که مردم از شهدای مجاهدین، از محمد حنیف‌ نژاد، سعید محسن، علی‌ اصغر بدیع‌زادگان و بخصوص خانواده رضایی‌ها و بعد هم مجید شریف‌ واقفی داشتند، مثلثی را در ذهن‌ها تداعی می‌کرد: مثلث خمینی، شریعتی و مجاهدین. آیت ‌الله خمینی به عنوان رهبر انقلاب، شریعتی معلم انقلاب و مجاهدین بازوی نظامی انقلاب.

چنین مثلثی البته در واقعیت امر وجود نداشت؛ نه از جانب نیروهای معتقد و وفادار به آیت‌الله خمینی و نه از جانب سازمان مجاهدین.

فضای عمومی جامعه هیجان‌زده و غیرسازمان‌یافته است. به عنوان مثال عکس مهدی رضایی در تظاهرات آورده می‌شد. اما اگر روی همین عکس آرم مجاهدین باشد، حساسیت نشان داده می‌شود. زخم درگیری های درون زندان التیام نیافته بود. نام شهدای مجاهدین بر شماری از میادین، مراکز و خیابان‌ها گذاشته شد؛ میدان رضایی‌ها، خیابان حنیف‌ نژاد، بیمارستان مهدی رضایی و…اما به فاصله کوتاهی همه این نام‌ها حذف شد.

و تنها یک نام بر جای ماند: دانشگاه صنعتی شریف.

سیاست مجاهدین ادامه مبارزه به شکل «سازمان پیشین» اما غیر مسلحانه بود. مناسبات دوران مبارزات مخفی و یا دوران زندان با مناسبات دوران بعد از انقلاب نمی‌توانست یکسان باشد. روش درست در فردای پیروزی انقلاب، روی ‌آوردن سازمان به ‌سوی مناسبات علنی و حزبی و درنتیجه بازشدن روابط و گسترش دموکراسی درون سازمان بود.

مرگ زود هنگام آیت الله طالقانی

حادثه دیگری که در شکل‌گیری سی‌خرداد۶۰ نقش بازی کرد، وفات زود هنگام آیت الله طالقانی بود. ایشان نقشی تعیین کننده در تعادل و تعدیل امور داشت. ازسویی سپر حفاظتی مجاهدین بود و از آنها درمقابل جریان های راست افراطی محافظت می‌کردو از سوی دیگر عامل کنترل کننده و تعدیل کننده مجاهدین نیز بود.

نقش ویژه و تعدیل‌کننده ایشان به‌عنوان سپرحائل در میان هر دو جریان بسیار حائز اهمیت بود. درمقابل جریان افراطی ازمجاهدین حمایت می کرد و در مقابل، مجاهدین را با این بیان که «غوره نشده می خواهند مویز شوند» عتاب می کرد.

خروج آیت‌ الله طالقانی از صحنه، زمینه ‌را برای درگیری هرچه سریع‌تر دوطرف مهیا کرد. درگیری که هیچ‌ کدام از دو جریان فکر نمی‌‌کرد چنین خونبار، پرهزینه و طولانی باشد. هرکدام فکر می‌کرد قادر خواهد بود دیگری را در کوتاه مدت و با هزینه اندک از صحنه خارج کرده و آن گاه بی‌خیال و بدون دغدغه به سلطه انحصاری و بلامنازع خود ادامه دهد. تاریخ سی سال گذشته نشان دادکه محاسبه هر دو گروه غلط بود.

منافع کلان ملی و تاریخی و حتی اسلامی فدای منافع کوتاه ‌مدت، خصومت‌ها ، کوته ‌بینی‌های حزبی و سازمانی وبه خصوص «قدرت پرستی» هردوطرف گردید.

کمی بعد از فوت ناگهانی آیت‌الله طالقانی، حادثه گروگان‌گیری در سفارت امریکا پیش آمد. این ماجرا شور و هیجانی در جامعه به ‌وجود آورد. مجاهدین با شعارهای خاص خود از حرکت پشتیبانی کردند. پشتیبانی مجاهدین از حرکت «دانشجویان مسلمان پیروخط امام» و درگیری حاکمیت با دشمن خارجی باعث شد که درگیری‌های داخلی موقتا تحت‌الشعاع قرار گیرد. مجاهدین با همسویی با این حرکت و رفتار معتدلی که در آن ایام در پیش گرفتند توانستند از آن فضا بهره برند.

شرکت در انتخابات گوناگون، گرچه برای مجاهدین میدان جمع‌آوری نیرو بود، اما می‌توانست برای حاکمیت نیز یک نقطه مثبت تلقی شود. اما جریان‌هایی در حاکمیت و در راس رهبری بودند که نمی‌خواستند مجاهدین حتی به اندازه یک یا دو کرسی در مجلس، جایی در حاکمیت و تریبونی برای سخن گفتن داشته باشند.

نقطه اوج همگرایی مجاهدین خلق با حاکمیت جدید در روز ملاقات مسعود رجوی و موسی خیابانی با آیت ‌الله خمینی در قم در اردیبهشت ۱۳۵۸بود. درهمین روز، محمدرضا سعادتی در تهران و در هنگام ملاقات با کاردار سفارت شوروی، به اتهام جاسوسی دستگیر می شود. دستگیری سعادتی در روز ملاقات مسعود رجوی و موسی خیابانی با آیت ‌الله خمینی، آن روی ‌سکه نزدیکی مجاهدین و حاکمیت به یکدیگر بود. در خاطرات بعضی از آقایان، از جمله خاطرات آیت‌ الله یزدی می‌خوانیم که در آن ایام موج سنگینی به ‌منظور جلوگیری از این ملاقات و اینکه آیت‌الله خمینی را به اعلام موضع هرچه صریح‌ تر و علنی‌تر در مقابل مجاهدین بکشانند، به راه افتاده بود.

خلاصه کنم: سازمان مجاهدین که از زمان پیدایشش به‌خاطر نظرات جدید و رادیکال و نیز به‌خاطر جانبازی‌ها و فداکاری‌های افرادش در صحنه سیاسی ـ اجتماعی ایران و بویژه در میان نیروهای مذهبی و حتی شماری از روحانیون، اقتدار و اعتبار ویژه‌ای کسب کرده بود، بعد از ماجرای تغییر ایدئولوژی سال ۵۴ به ‌شدت اعتبار و اقتدار خود بر نیروهای مذهبی را از دست داد. در این ایام مجاهدین با دو موج مخالف یکی مارکسیستی و دیگری مذهب سنتی روبه‌رو شدند.

مجاهدین درمقابله با دو جریان مذکور به افزایش استحکام تشکیلاتی و افزایش اقتدار رهبری و به ‌طور مشخص رهبری مسعود رجوی متوسل شدند؛ یعنی درست به نقطه ای متوسل شدند که پیش تر، از آن ضربه خورده بودند. به این ترتیب اقتدار و استبداد تشکیلاتی و فعال مایشاء بودن مرکزیت این‌بار در شکلی دیگر بازتولید می‌شود.

با بازشدن درهای زندان، مرکزیت مقتدر که همه کارهای خود را تئوریزه کرده بود، وارد صحنه اجتماع شد. سازمان به شکل «سازمان» باقی ماند و مناسبات دموکراتیزه‌ نشد.

ازسوی دیگر، جریان های موسوم به راست و محافظه‌کار که تا دیروز در زندان » راست ارتجاعی» قلمداد می‌شدند، بخش بانفوذ حاکمیت را تشکیل دادند. همین بخش از حاکمیت بیشتر متمایل به آغاز درگیری بود. مجاهدین در سال‌های اول و دوم پس از پیروزی انقلاب ـ به نظر من تا اواخر ۱۳۵۸درایت نسبی به خرج داده و از درگیرشدن پرهیز کردند.

بهمن ۵۸ و در زمانی ‌که مجاهدین حضوری حتی نمادین، در حد یک یا دو کرسی در مجلس ندارند و در شرایطی‌ که بدنه تشکیلاتی‌شان به‌شدت متورم و بزرگ شده است؛ مصادف می‌شود با کشته ‌شدن یکی از هواداران سازمان به‌نام عباس عُمانی.

به این مناسبت و نیز سالگرد شهادت احمدرضایی اولین شهید سازمان در زمان شاه، میتینگی در دانشگاه تهران برگزار می شود باعنوان «آینده انقلاب». در این سخنرانی آقای رجوی دو اشتباه بزرگ مرتکب شد. یکم: کشته ‌شدن عباس عمانی را با کشته ‌شدن احمدرضایی مقایسه کرد و هم ‌طراز ‌دانست. چنین مقایسه ای در بطن خود مقایسه رژیم شاه با رژیم آیت الله خمینی بود. آقای رجوی پیش از این نسبت به چنین مقایسه ای به سایر گروه ها هشدار داده بود. دوم: مسعود رجوی، در فضایی عاطفی اعلام کرد که،»وای به روزی که مشت را با مشت و گلوله را با گلوله پاسخ دهیم.»

از این رو بهمن ۵۸ ، پایان یک مرحله و آغاز مرحله ای دیگر است.

انتخابات ریاست جمهوری و انتخابات مجلس

بهمن ۱۳۵۸ اولین انتخابات ریاست جمهوری برگزارشد. جلال الدین فارسی کاندیدای حزب جمهوری اسلامی به دلیل ایرانی الاصل نبودن ومسعود رجوی با اعلام این نظر آیت الله خمینی که کسی که به قانون اساسی رای نداده نمی تواند حافظ ومجری آن باشد، از صحنه رقابت کنار رفتند.

حذف جلال‌الدین فارسی و مسعود رجوی، ناتوانی حزب‌ جمهوری برای معرفی کاندیدای مطلوب و نزدیکی انتخابات شرایطی را به ‌وجود آورد که به نفع آقای بنی ‌صدر تمام شد. با توجه به اینکه بسیاری ایشان را به‌خاطر بعضی موضع‌گیری‌ها منتخب امام نیز می‌دانستند. آقای بنی‌صدر با درصد بسیار بالایی به ریاست‌جمهوری رسید.

در انتخابات ریاست‌جمهوری یک نوع صف‌ بندی و جبهه‌گیری صورت گرفت که از منظر جمهوری اسلامی تحریک‌کننده بود. قریب به اتفاق نیروهای خارج از حاکمیت (غیر از حزب‌ توده) مستقیم و غیرمستقیم از کاندیداتوری آقای رجوی حمایت کردند. حزب دموکرات کردستان ایران، شیخ‌عزالدین حسینی، کانون فرهنگی ـ سیاسی خلق ترکمن، سازمان چریک ‌های فدایی خلق، سازمان کومله، پنجاه ‌تن از اعضای هیئت‌علمی دانشگاه‌ها ازجمله جریان‌ها و افراد گوناگونی بودند که از کاندیداتوری مسعود رجوی حمایت کردند.

دور بعدی رویارویی مجاهدین با حاکمیت مربوط به انتخابات اولین دوره مجلس شورای ملی است که بعدها شورای اسلامی نامیده شد. در اواخر اسفند ماه ۵۸ انتخابات مجلس که دو مرحله‌ای بود، برگزار می‌شود.

سازمان مجاهدین از یک ماه پیش به استقبال این انتخابات رفت، اما هیچ یک از کاندیداهای رسمی آن موفق به کسب اکثریت آرا نشدند. در یکی دو مورد هم که عناصر وابسته به مجاهدین انتخاب شدند، اعتبار نامه آنها تصویب نشد. با این همه انتخابات مجلس اول همانند انتخابات ریاست جمهوری یک موضوع را نشان داد و آن اینکه مجاهدین، هرچند با فاصله زیاد، اما بلافاصله بعد از نیروهای حاکمیت قرار دارند.

به نظر من، در میان مجموعه نیروهای حاضر در صحنه در آن دوران، فقط یک نیرو بود که دارای مشخصه‌های چندگانه‌ای بود که به او امکان این را می‌داد که هر چند با فاصله زیاد، به‌عنوان بدیل و نیروی بعد از حاکمیت، خود را مطرح کند و آن سازمان مجاهدین خلق بود.

اگر بخواهم مبانی نظری مجاهدین را در چند کلمه توضیح دهم، به سه پایه سوسیالیسم، ناسیونالیسم و اسلام می‌رسم. آن سه پایه‌ای که بنیانگذاری سازمان بر اساس آن شکل گرفت از دلایل رشد جدی سازمان چه در دوران شاه و مبارزه مسلحانه و چه در فردای پیروزی انقلاب بود.

هرچند سه مولفه «ناسیونالیسم، اسلام وسوسیالیسم» به گفته عده‌ای ناهمگونی‌ها و ناهمخوانی‌هایی دارد، اما به نظر من پتانسیل نهفته‌ در آن می‌توانست به سرعت باز شده به جذب نیرو بپردازد.

شخصیت آقای رجوی وتوان تشکیلات نیز البته بسیار موثر بود. ناگفته پیداست که سازمان مجاهدین کنونی با اصول اولیه بنیانگذاری سازمان و به تبع آن، سه پایه مذکور فاصله بسیار گرفته که موضوع مطلب کنونی ما نیست.

در این ایام قرارداد نوشته ناشده ‌ای بین نیروهای حاکمیت هست دایر بر اینکه مجاهدین به هیچ ‌وجه به ارگان‌های تصمیم‌گیری و قدرت وارد نشوند. این به نظر من یکی از آن اشتباهات جدی و استراتژیک وشاید هم از منظری دیگر، مشکل ساختاری در حاکمیت جمهوری ‌اسلامی باشد. این عزم از سابقه خصومت های پیشین درزندان، از «انحصارطلبی» و نیز از «ترس» ناشی می شد.

با این وضعیت است که وارد سال ۱۳۵۹ می‌شویم. سال شدت گرفتن درگیری‌ها، سال کشته و زخمی‌شدن هواداران، سال تحریک متقابل و حمله سیستماتیک به سازمان مجاهدین. سالی است که نشریه موسوم به «منافق» ظاهراً توسط گروه‌های ناشناس، ولی درواقع توسط حزب جمهوری اسلامی منتشر می‌‌شود و مجاهدین را هم به واکنش وامی‌دارد.

فراموش نکنیم در شرایطی به سر می بریم که جامعه فاقد سنن دموکراتیک، از استبدادی طولانی رها شده و نیروها به سرعت وارد صحنه اجتماع شده‌اند. توجه داشته باشیم که انقلاب به سرعت و سهولت به پیروزی رسید و روحانیت که انتظار چنین پیروزی سهل و سریعی را نداشت خود را در رأس و در رهبری می‌بیند.

جریان انحصارطلب حاکم معتقد بود که حضور مجاهدین در ارگان‌های قدرت و امکان‌دادن به آنها، نه‌ تنها باعث آرامش و»تمکین» آنها نخواهد شد، بلکه باعث زیاده‌خواهی، تحریک و طلب‌ کردن باز هم بیشتر توسط آنها خواهد شد و از این نگاه بود که می‌گفتند هرچه کمتر آنها را وارد حوزه حاکمیت کنیم بهتر است. این نظریه‌ای است که هنوز هم به شکل‌های گوناگون باعنوان خودی و غیرخودی مطرح است.

به اعتقاد من، ورود مجاهدین به آن عرصه‌ها می‌توانست عامل تسکین‌دهنده و آرام‌کننده باشد. اگر در یک روند معین و مشخص اجتماعی، مردم برنامه‌های آنها را تجربه می‌کردند و آنها را ناتوان و یا توانا در انجام وعده‌هایشان می‌دیدند، این روند به ‌طور طبیعی و دموکراتیک باعث کنار رفتن مجاهدین یا کنار رفتن هر جریان دیگری می‌شد.

اما چون این تجربه و این نگاه به مقوله قدرت وجود نداشت و قدرت طی روند انقلاب به سادگی به دست آمده بود، جریان‌های حاکم حاضر نبودند آن را به سادگی از دست بدهند و یا با دیگران مشارکت و تقسیم کنند. نیروهای مخالف هم می خواستند هرچه زودتر قدرت را به دست آورند. اینجاست که بحران به‌وجود می‌آید و من این بحران را هم در وجه حاکمیت و هم در وجه سازمان مجاهدین به روشنی می‌بینم؛ هر دو تمامیت خواه و «قدرت‌مدار»بودند. مهم‌ترین مسئله آنها»حفظ قدرت» یا «کسب قدرت «بود آن هم تمامی قدرت و از کوتاه‌ترین راه.

این تمامیت خواهی البته بعداً توجیهات ایدئولوژیکی خود رادر هر دو سوی پیدا می‌کند.

مجاهدین به حاکمیت جدید کم بها می‌دادند. پایه‌ها، توان تبلیغاتی، مشروعیت و قدرت بسیج اجتماعی او را در نظر نمی‌گرفتند. آنها به سازمان مجهز و تبلیغات وسیع خود بیش از اندازه اتکا و باور داشتند و قدرت بسیج اجتماعی و اعتقادی طرف مقابل را که البته به شیوه و روش دیگری بود، نادیده گرفته و یا کم می انگاشتند.

دور دوم انتخابات مجلس اواسط اردیبهشت ماه ۵۹ به پایان رسید و مجاهدین از ورود به مجلس محروم ماندند.

جنگ روانی ـ تبلیغاتی مجاهدین و حکومت از صفحات نشریه مجاهد و روزنامه جمهوری اسلامی «ارگان حزب‌جمهوری اسلامی » فراتر رفته به مراسم نمازهای‌جمعه کشیده ‌شد و با حملات نیروهای موسوم به حزب‌ الله به مراکز مجاهدین و ضرب و جرح منجر به قتل آنان در شهرهای مختلف تکمیل ‌شد.

لیست قربانیان مجاهدین که با عباس عمانی در ۵ بهمن ۵۸ آغاز می‌شود، روزبه‌ روز طولانی‌تر شد.

حاکمیت نوپا که شاهد پیروزی و قدرت و نیز اقبال توده های میلیونی را هم زمان در آغوش داشت؛ بیشتر دل نگران «حال» بود تا «آینده». از این رو، درمیان آنان کمتر شاهد «نگاه تاریخی» و «دراز مدت » برای تحقق جامعه‌ای باثبات، آرام و پایدار هستیم. مشکل آنها مشکل روز و روزمره‌گی بود. مشکلی که به ‌نظر می‌رسد بعد ازگذشت سی سال هنوز حل ناشده باقی مانده است.

مجاهدین در روز ۲۲ خرداد ۵۹ با اجازه قبلی از وزارت کشور اعلام یک تجمع و سخنرانی در استادیوم امجدیه می‌کنند. مراسم به مناسبت هشتمین سالگرد شهادت رضا رضایی است. عنوان سخنرانی «چه باید کرد؟» و سخنران مسعود رجوی است. مسعود رجوی تلاش می‌کند پس از دو تجربه انتخابات ریاست‌جمهوری و انتخابات مجلس، آبی بر آتش بریزد و خطاب به علما، روحانیون، رجال و شخصیت‌های سیاسی سخنرانی عاطفی‌ای ایراد می‌کند و آنها را مورد خطاب قرار می‌دهد که چه باید کرد؟ این سخنرانی در مقایسه با سخنرانی «آینده انقلاب» دانشگاه تهران که بسیار تحریک ‌کننده بود، بسیار مثبت و تأثیرگذار است. با این همه طی همین سخنرانی گروه‌های موسوم به حزب الله به مراسم حمله می‌کنند. در این مراسم نوجوان دیگری به‌ نام مصطفی ذاکری کشته می‌شود.

گفتمان آقای رجوی قانونی است. این گفتمان قانونی است که تأثیر و تأسف وزیرکشور را نیز برمی‌انگیزد. تعدادی از نمایندگان مجلس در تاریخ ۲۸ خرداد به ماجرای امجدیه می‌پردازند و آنها هم خواستار کنترل و مهار نیروهای خودسر و غیرقانونی می‌شوند. به نظر می رسد تحول در سمت‌ و سوی قانون‌گرایی و در واقع گفتمان قانونی و گفتمان آغاز شده است.

دراین ایام رییس جمهوری بنی صدر برسرتعیین نخست وزیر و اعضای کابینه خود با مجلس تحت کنترل «حزب جمهوری اسلامی» مشکل دارد. درکشاکش این درگیری نوار مذاکرات پنهانی یکی از سران حزب جمهوری به نام حسن آیت منتشر می شود. مجاهدین در تهیه این نوار و رساندن آن به دست آقای بنی صدر نقش داشتند.

به این ترتیب اختلافات آقای بنی صدر با حزب جمهوری اسلامی بر صورت مسائل موجود افزوده شد.

مجاهدین با تمام قوا جانب رئیس جمهوری را گرفتند. مواضع مشترک، همکاری مشترک را هم به دنبال آورد. ورود مجاهدین به اختلاف درونی حاکمیت (بنی صدر- حزب جمهوری اسلامی) بر حساسیت نسبت به آنها افزود. در شرایطی که ماجرای امجدیه می‌رفت تأثیرگذار باشد، افشای نوار آیت‌، افتراق وشکاف در راس حاکمیت را برملا می کند. این خط قرمز آیت‌الله خمینی است که هرگاه به چنین نقطه‌ای رسیده شخصاً وارد شده و موضع‌گیری کرده است. موضع‌گیری که به نفع حفظ نظام و نیروهای تشکیل‌دهنده آن تمام شده است.

ماجرای نوار آیت‌، مطرح‌شدن مسئله «چماقداری» و برهم ‌زدن اجتماعات، بر متنی از ترس قدیمی و سابقه‌دار حاکمیت که پیش از این اشاره کردم، موجب شد که آیت الله خمینی در چهارم تیرماه سال ۱۳۵۹ رسماً موضع‌گیری کند.

آیت الله خمینی در آن سخنرانی نتیجه‌گیری می‌کند که هدف نه چماقداری بلکه تضعیف روحانیت است. می‌دانیم که از نظر ایشان روحانیت نیروی حامل اسلام است. ایشان همیشه اعلام کرده‌ که اسلام بدون روحانیت وجود ندارد.

مجاهدین بلافاصله پس از اعلام نظر آقای خمینی عقب ‌نشینی کرده و ستادهایشان را تعطیل می‌کنند. یک روز بعد از سخنرانی آیت الله، در ۵ تیر ماه ۵۹ دادستانی انقلاب طی اطلاعیه ای بسیاری از نشریات از جمله نشریه «مجاهد» را تعطیل می کند.

ماه بعد (آذر ۱۳۵۹) «نشریه مجاهد» با نادیده ‌گرفتن ممنوعیت دادستانی منتشر می‌شود. در مرحله جدید نوک تیز حمله مجاهدین علیه حزب جمهوری‌اسلامی و دبیرکل آن آیت الله بهشتی است.

حل وفصل مساله گروگان های امریکایی و تشدید تضاد های داخلی

مذاکرات برای حل وفصل مساله گروگان های امریکایی آغاز شده است. در تاریخ دوم‌دی‌ماه ۱۳۵۹ نشریه مجاهد شماره ۱۰۲، پیامی از مسعود رجوی را به‌عنوان سرمقاله منعکس می‌کند. عنوان سرمقاله «پیام برادر مجاهد مسعود رجوی به خلق قهرمان ایران» است.

بلافاصله پس از تیتر، این مطلب به‌چشم می‌خورد: «باید بدون هیچ پرده ‌پوشی و با صراحت تمام به‌عنوان نماینده‌ای از نسلی که با خون و آتش خود درخت انقلاب را بارور کرد به همه افراد و مقاماتی که در هر مقام و منصب و لباس می‌خواهند مجدداً پای جهانخواران را به این میهن باز ‌کنند گوشزد کنم که اگر به دادگاه‌های الهی ـ اخروی باور ندارند مبادا دادگاه‌های خروشان و بی‌امان خلق را فراموش کنند. صریحاً متذکر می‌شوم که تا وقتی یک مجاهد خلق در میهن ما وجود دارد، آمریکا نباید و نخواهد توانست که به این کشور بازگردد.»

نقطه‌عطفی تازه در روابط مجاهدین خلق و جمهوری اسلامی رقم می خورد. تندگویی و تندخویی از سویی و حرکات خشن و ضرب و شتم، که به قتل هم انجامیده، از سوی دیگر؛ بر بی‌اعتمادی متقابلی که از سال‌ها پیش وجود داشت افزوده شده وخواه ناخواه موجب تشدید اختلافات شد.

کشته‌ شدن مظلومانه عباس عمانی، موج‌هایی از تظاهرات مجاهدین و درپی آن باز هم کشته‌شدن تنی چند از هواداران و اعضای سازمان را به‌دنبال آورد. موج‌هایی پی‌درپی سرانجام به ۳۰ خرداد ۶۰ انجامید.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s