«مهدی افتخاری» سرطعمه یا مجاهد صدیق اشرفی؟

امروز 17 ژوئن 2011 خبر درگذشت آقای مهدی ناصر افتخاری (فرمانده فتح الله)، را در سایت رسمی فرقۀ رجوی خواندم و بسیار متأسف شدم. مریم قجرعضدانلو طی اعلامیه ای، از وی به عنوان «مجاهد صدیق اشرفی» نام برده و درگذشت او را با آب و تاب تسلیت گفته است:

««رئیس‌ جمهور برگزیده مقاومت خانم مریم رجوی، با درود به روح پرفتوح این مجاهد صدیق اشرفی، درگذشت دریغ انگیز او را به خانواده‌اش، به همرزمان شورایی ومجاهدش و به‌ویژه به مجاهدان اشرف و راهبر مقاومت، تسلیت گفت و افزود:
پرکشیدن برادر مجاهدم مهدی، در آستانه میلاد فرخنده مولای متقیان و سی ‌امین سالگرد 30 خرداد عید کبیر مقاومت ملی و میهنی، قلوب همه همرزمانش را پر اندوه کرد. خوشا به سعادتش که در این ایام غرور آفرین پیام سرفرازی مجاهدین و اشرف پایدار را برای جاودانه فروغها به همراه می ‌برد.
به راستی که او نمونه‌ یی بود از تقوای رهاییبخش انقلابی و تواضع و فروتنی که همواره نبرد و ”جنگ صد برابر“ را الزام مشی ”کس نخارد“ می ‌دانست. وی همیشه افتخار شهادت در مسیر سرنگونی رژیم پلید آخوندی و استقرار آزادی در میهن را آرزو می ‌کرد و تردیدی نیست که اکنون در جوار قرب خداوند با همرزمان جاودانه فروغهای اشرف محشور است و به آروزی خود رسیده است. سلام بر او روزی که پای در میدان مجاهدت در راه خدا و خلق گذاشت و روزی که پای در راه و سرفراز به ‌دیدار رفیق اعلی پرکشید و در جوار شهیدان فروغ اشرف فرود آمد.
و این هم دستنوشته دیگری از این مجاهد صدیق و استوار اشرفی، در بهمن ۱۳۸۹، در حالی که با بیماری سرطان به ‌شدت چنگ در چنگ بود…»»»

خانم مریم عضدانلو که باز هم می خواهد از مرگ دیگران برای خود کلاه مشروعیت بدوزد، هرگز در این اطلاعیه خود سخنی از برخوردهای چندش آور و سخیف خود و شوهرش و آزار و اذیتهایی که بر این مرد وارد آوردند بر زبان نیاورده است و من در اینجا خود را موظف می دانم برای آگاهی هموطنانم آنچه طی 15 سال شاهد آن بودم که بر سر آقای مهدی ناصرافتخاری رفت را شرح دهم تا هرچه بیشتر به دو رویی و ریاکاری رهبران مجاهدین واقف شوند و لکه ننگ دیگری باشد بر پیشانی مسعود و مریم رجوی:

آقای مهدی ناصرافتخاری از زندانیان سیاسی زمان شاه و عضو شورای ملی مقاومت رجوی و از فرماندهان بلندپایۀ مجاهدین بود، وی در تابستان سال 1360 فرماندهی عملیات خروج آقای بنی صدر و مسعود رجوی از ایران را برعهده داشت. در ابتدای تشکیل ارتش آزادیبخش رجوی، وی از زمره فرماندهانی بود که در پستهای مختلف بخشهای نظامی و امنیتی فعالیت می کرد. در عملیات موسوم به چلچراغ، فرماندهی تیپ مهندسی رزمی و در عملیات موسوم به فروغ جاویدان، فرماندهی یکی از محورهای رزمی مجاهدین شامل سه تیپ رزمی را بر دوش داشت. اما از آن پس، و هنگامی که مسعود رجوی با طرح «انقلاب ایدئولوژیک مریم» می خواست نقش خود را به شکل ولایت مطلقۀ فقیه تثبیت کند، به طور آشکاری جلوی او قد علم نمود و تا آخرین روزهای حیات اش، در عین فشارهای همه جانبۀ سنگین و طاقت فرسایی که متحمل می شد، رو در روی مسعود رجوی ایستاد و انقلاب مریم را به سخره گرفت.

هنوز به یاد دارم در نشست جمعبندی عملیات چلچراغ که در سالن اجتماعات قرارگاه اشرف برگزار گردید، وی با شهامت جلوی مسعود رجوی که می خواست ضعفها را بر دوش رزمندگان بیندازد ایستاد و به او گفت طراحی این عملیات دچار کمبود و نقض بود. وی تصریح کرد که رزمندۀ ما سوار بر بولدوزر بدون اینکه هیچ پشتیبانی داشته باشد به جلو فرستاده می شود تا خاکریزها را بگشاید! و البته او اینکار را می کند و جان می بازد ولی اساس این کار به لحاظ نظامی اشتباه است… در همانجا بود که برای اولین بار در چهرۀ مسعود رجوی یک بهت توأم با بغض را مشاهده نمودم. او در برابر سخنان نافذ مهدی افتخاری سکوت کرد و به ظاهر حرفی نزد، اما مشخص بود که جلوی آن جمع ضربه بدی به وی وارد آمده است. از آن پس از مهدی خبر نداشتم و فقط یکبار او را در عملیات فروغ جاویدان مشاهده نموده و بعدها هم چند بار او را در اشرف دیدم که کماکان اندام تنومند خود را حفظ نموده بود. اما برای اولین بار او را در حالتی مشاهده کردم که بسیار شوک آور بود.

من تا آنروز مهدی افتخاری را با اندامی تنومند و چهره ای سرزنده دیده بودم، اما مدتی بعد از جنگ کویت، او را در کنار امداد قرارگاه اشرف در حالی دیدم که دقیقاً شبیه معتادان، بسیار لاغر و درهم شکسته و غمگین مشغول کشاورزی و ور رفتن با یک تکه زمین کوچک چند متری برای کشت سبزی بود!!! این مسئله مرا بشدت در فکر فرو برد که چرا وی با آنهمه سابقۀ سیاسی و نظامی و تشکیلاتی و با آن مواضع بالای فرماندهی که در اختیار داشت اکنون تک و تنها توی یک بنگال زندگی می کند و مشغول سبزی کاشتن است؟!!!! مدتی گذشت و شنیدم که او وارد بحثهای انقلاب (انقلاب ایدئولوژیک مریم عضدانلو و طلاق های ایدئولوژیک و در یک کلام پذیرش مسعود رجوی به عنوان ولی مطلقۀ فقیه) نشده است. البته همسر وی نیز از سازمان جدا شده بود.

نقطۀ عطف این ایستادگی در برابر ایدئولوژی جدید مسعود رجوی (و در واقع نقطه عطف بیرونی شدن این تضاد بنیادین) در سال 1374 در نشستهای موسوم به «حوض» مسعود رجوی بود. درست در نقاط پایانی این نشست (که در واقع چهارمین سلسله نشست ده روزۀ مسعود رجوی برای سرکوب مخالفان بود و در سالن بهارستان، از پایگاههای مجاهدین واقع در بغداد، طی چهار مرحله برای چهار بخش ارتش رجوی انجام گرفت تا وی بتواند سیاست «مشت آهنین» خود را به نمایش بگذارد، که در این رابطه من شرح مفصلی در مورد آن در مقالۀ «انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین» داده ام)، آقای مهدی افتخاری از جای برخاسته و به مسعود رجوی (که مدعی بود هرکس در مجاهدین است باید با دل و جان به مسئولیتهای خود بپردازد و در غیر اینصورت اخراج شده باید طی دهسال در بخش خروجی و زندان ابوغریب زندانی گردد و بعد هم با اسیران عراقی تبادل شود) می گوید: آیا من می توانم به عنوان یک میهمان در اینجا بمانم؟… با گفتن این سخنان، تعدادی از مسئولین فرقۀ رجوی همچون مهدی ابریشمچی و محمود عطایی و بقیه بلند شده و با داد و بیداد و توهین به این شخص، وی را به مدت چندین ساعت جلوی کل نفرات موجود در آن سالن مورد حمله و هجوم لفظی و انواع فحاشی ها قرار می دهند. مسعود رجوی در این نشست (از پیش سناریو بندی شده) ابتدا چیزی نمی گوید تا وی بشدت سرکوب و در زیر انواع توهینها و بددهانی ها خرد و شکسته شود و آنگاه مثل همیشه با مظلوم نمایی وی را از فرماندهان خود خوانده و تلاش می کند بعد از این سرکوب و در هم شکستن وی، نقش پدری ایفا نماید. سپس همانجا اعلام می کند که ما بدلایل سیاسی و استراتژیک نمی توانیم در ارتش خود میهمان داشته باشیم و هرکس متناسب با سابقۀ خود موظف است به مسئولیت خود بپردازد و تو هم به دلیل سابقۀ خود در سطح معاون ستاد بایستی خدمت نمایی (لازم به ذکر است که در آن هنگام مسعود رجوی زنان را در پستهای کلیدی قرار داده و مسئولیت ستادها به طور کلی با زنان و معاونت ستاد را به مردان مسئول و قدیمی سپرده بود).

پس از این نشست، آقای مهدی افتخاری، معاونت ستاد تأسیسات اشرف را تحت مسئولیت یکی از خانمهای آنجا بردوش گرفت و به این شکل در یک نقش ستادی در حاشیه مشغول به خدمت شد. اما مسئله به همینجا ختم نشد. وی همچنان در برابر انقلاب مریم ایستاده و حاضر نبود وارد این داستانها شود و به همین خاطر همیشه خار چشمی برای مسعود و مریم رجوی بود و در آنسو هم اقدامات رجوی برای درهم شکستن مهدی پایان نیافته بود و در هر نشستی تلاش می کرد هیبت او را در جلوی پایین ترین نفرات سازمانش در هم بشکند تا بدین ترتیب افراد دیگر یارای مقاومت در برابر خودش و انقلاب مریم را نداشته باشد و به قول معروف حساب کار دستشان بیاید که وقتی رجوی با بزرگترین فرماندۀ قدیمی خود چنین می کند، دیگران برایش هیچ اهمیتی نخواهند داشت.

به یادم هست در یکی از نشستهای عمومی نیز آقای افتخاری را از جا بلند نمود و گفت که این شخص در جریان بمباران مقداری کنسرو و غذای بسته بندی شده در زیر خاک پنهان کرده بوده است که اینکار تنها دو علت می تواند داشته باشد: اول اینکه کسی بخواهد از اشرف فرار کند و دوم اینکه بخاطر وارد نشدن به انقلاب ایدئولوژیک، دچار ترس و زبونی شده باشد و از جان خود بترسد!! آنگاه موذیانه ادامه داد که تصور نمی کنم مهدی افتخاری نقشه فرار از اشرف را کشیده باشد چون از اشرف نمی توانم براحتی فرار کرد و ما فوراً به استخبارات اطلاع می دهیم و شخص فراری در هرکجا که باشد دستگیر خواهد شد، و حدس می زنم که از شدت ترس دست به چنین کاری زده که مبادا ما دچار کمبود مواد غذایی شویم و او گرسنه بماند، و در همانجا به وی گفت آیا همین بوده است؟ و مهدی در حالی که به چشمان رجوی خیره شده بود گفت بله….

مسعود رجوی در هیچ نشستی نبود که این شخصیت پرآوازه را زیر پا نیندازد و در تلاش برای خرد کردن و نابودی وی نباشد. گاه در نشستهای مختلف از همسر وی سخن می گفت که از سازمان بریده است و بریدن او بخاطر حضور مهدی افتخاری بوده است. متأسفانه مسعود رجوی که روز به روز بیش از گذشته از مهدی افتخاری کینه بر دل می گرفت، برای هرچه بیشتر درهم شکستن این فرماندۀ بزرگ که خواهی نخواهی به خاطر سابقه و عملکردها و مواضع مسئولیتهای پیشین خود در عملیاتهای فراری دادن رجوی از ایران و همچنین عملیاتهای چلچراغ و فروغ جاویدان، در دل نیروهای مجاهدین جا باز نموده بود، از هیچ سخن سخیفی فروگذار نمی نمود و کار تا جایی پیش رفت که وی را به انجام برخی رابطه های نامتعارف با همسرش هم متهم کرد. آنچه در این رابطه بیش از همه چندش آور و حقیرانه بود، مطرح کردن رابطۀ جنسی مهدی افتخاری با همسرش بود که به طرز سخیفانه و رذیلانه ای به نامه ای موهوم از همسرش اشاره کرد که مثلا به وی (مسعود رجوی) نوشته و شکایت نموده بوده که شوهرش (مهدی افتخاری) او را مجبور می کند از پشت با وی سکس کند!!!! این چنین اتهامات سخیفانه و رذیلانه ای که مسعود رجوی برای درهم شکستن هرچه بیشتر مهدی افتخاری در نشستهای عمومی مطرح می نمود (که در ضمن یک ضربه هم به همسر وی زده باشد که از فرقه اش جدا شده بود)، دقیقاً عمق کینۀ حیوانی و بغض وی را از ضربه ای نشان می داد که بخاطر ایستادگی مهدی افتخاری در برابر خودش و انقلاب ایدئولوژیک اش، به وی وارد آورده بود.

اینها فقط نمونه های کوچکی از تحقیر و درهم شکستن این فرماندۀ بزرگ را نشان می داد که ما در ظاهر امر می دیدیم ولی در خفا این درگیری بسیار وسیعتر بود و نشان از این داشت که در نشستهای ستادی خیلی خیلی بیشتر مشغول درهم شکستن این مرد معترض به دستگاه ولایت مطلقۀ فقیه رجوی هستند. اینها را زمانی متوجه می شدیم که می دیدیم مهدی را در نشستهای بسیار بزرگ مورد هجوم قرار داده و گاه و بیگاه سخن از این مطرح است که در فلان نشستها به او خیلی حرفها را زده اند و چون به جایی نرسیده او را در محکمه های جمعی خود مسعود رجوی به چالش می کشند تا تحقیرش کنند و هیبت او را در برابر پایین ترین عضو ارتش رجوی بشکنند.

اما بالاترین نقطه هجوم رجوی به مهدی افتخاری در سال 1380 و در نشستهای موسوم به «طعمه» بود. درست زمانی که استراتژی مسعود رجوی به شکست انجامیده و برخلاف وعده و وعیدهای او مبنی بر اینکه خاتمی به دور دوم دست نخواهد یافت و عراق نیز به جنگ بازخواهد گشت و ما در آن جنگ دوباره به ایران حمله و تهران را فتح خواهیم نمود…، وی دوباره به ریاست جمهوری ایران رسید و عراق نیز با وجود هزاران عملیات کوچک و بزرگی که رجوی برای شکست پروژۀ خاتمی در مرزها و داخل شهرهای ایران انجام داده بود، نه تنها نتوانست با ایران به جنگ بپردازد بلکه حتا توان پاسخ دادن به 77 موشکی که جمهوری اسلامی به داخل خاک عراق و پادگانهای رجوی پرتاب نموده بود را هم نداشت. به این ترتیب هم در عرصه نظامی رژیم دست بالا را پیدا کرده بود و عراق توان پاسخگویی نداشت، و هم در عرصۀ سیاسی با انتخاب مجدد خاتمی به ریاست جمهوری، توانست ادعای مسعود رجوی را نقش برآب کند. آن زمان در درون مجاهدین اعتراضات و نقدهایی صورت می گرفت که تقدس مسعود رجوی را زیر سوآل قرار داده بود و به همین علت وی را برآن داشت که از اعضای فرقۀ خود زهر چشم بگیرد تا اعتراضات اوج پیدا نکند. برای این، دست به برگزاری نشستهایی طولانی زد که در آن تمامی خطاها و اشتباهات استراتژیک خود را برگردن اعضا بیندازد. در این میانه که شرح آن بسیار مفصل است، یکی از سوژه های مسعود رجوی شخص مهدی افتخاری بود.

طبعاً چنین شکستهایی در عرصه نظامی و سیاسی، صحت اعتراضات کسانی چون مهدی را تأیید می نمود و این فرصتی برای قد برافراشتن وی در برابر رجوی بود. در این نشست طولانی، مسعود رجوی آقای مهدی افتخاری را به جلوی جایگاه خود برد و در برابر چندین هزار نفر وی را به شکلی که توصیف آن مشکل است توسط برخی از مسئولین مانند فهیمه اروانی و مهدی ابریشمچی و تنی چند از مسئولین بلندپایۀ خود مورد انواع توهین ها و تهدیدها و شکنجه های روحی قرار داد و هزاران نفر را وادار نمود تا به او خائن بگویند و به اعدام محکوم کنند!!!

مسعود به صراحت این فرماندۀ بزرگ پرسابقۀ خود را «سرطعمه» نامید و به او گفت تو با کارهای خود در این سالیان جلوی مریم ایستاده بودی و تلاش می کردی که اینرا اثبات کنی که بدون انقلاب مریم هم می توان مبارزه نمود و با اینکار خود نقش یک پاسدار را در مناسبات پاک مجاهدین ایفا می نمودی. وی گفت اگر تمام کسانی که در مجاهدین سستی نموده و به انقلاب مریم متکی نبودند را «طعمۀ خمینی» در مناسبات بنمامیم، تو یک «سرطعمه» هستی و تا به این حد به مناسبات ما ضربه وارد آورده ای…… در این نشست رجوی با ریاکاری و موذی گری خاص خود تمامی افراد سالن را وادار کرد تا برخاسته و مهدی افتخاری را به اعدام محکوم کرده و وی را خائن بخوانند که برای دقایقی چند کل سالن از فریاد افراد علیه مهدی به لرزه درآمده بود….

به این ترتیب مسعود رجوی تمام نیش و زهر خود را که طی 15 سال نگه داشته بود یکجا به جان رقیب خود فروریخت و جالب اینکه تلاش کرد از زبان دیگر فرماندهان پرسابقۀ خودش اینگونه الغاء کند که گویی در جریان عملیات خروج وی از ایران، فرماندهی با مهدی افتخاری نبوده و مسعود شخصاً تمامی عملیات را فرماندهی نموده!! تا بدین ترتیب نقش بزرگ آقای مهدی افتخاری در نجات جان خودش (مسعود) را کمرنگ جلوه دهد و اینگونه نشان دهد که دینی نسبت به وی ندارد!

آخرین بار که موفق به دیدن این فرماندۀ کهنه کار شدم، در نشست تعیین استاتوی مجاهدین بود که در تاریخ 12 تیرماه سال 1383 (برابر با 3 جولای 2004) در سالن اجتماعات اشرف برگزار گردید. در این نشست من به همراه دهها تن دیگر از دوستان پر سابقۀ خود تصمیم گرفتیم از اشرف فرار کرده و از طریق کمپ آمریکاییها خود را به خارج برسانیم که در همانجا، از زمره کسانی که با او صحبت کرده و در او را در جریان فرار قرار دادیم، آقای مهدی ناصر افتخاری بود. در همانجا به وی گفتیم که ما قصد فرار داریم و اگر می خواهد او هم با ما بیاید، ولی وی که به دلایل زیادی از جمله سن و سال و وضعیت جسمانی (و شاید هم نقشه های دیگری که در ذهن خود می پرورانید در برابر آنهمه رذالت مسعود رجوی)، حاضر نشد با ما بیاید و گفت من باید بمانم چون کارهایی هست که باید انجام دهم….

به این ترتیب، این شخص مقاوم و استوار در برابر انقلاب مریم و دیکتاتوری ولایت مطلقۀ مسعود رجوی، که درست دوسال پیش از آن به مقام والای «سرطعمه» از سوی مسعود رجوی نایل آمده بود، در اشرف ماند تا همچنان خاری در چشم مسعود رجوی باقی بماند و لحظه به لحظه حقانیت ایستادگی خود در برابر انقلاب مریم را به اثبات برساند و به این ترتیب شاهد شکست و مرگ گام به گام استراتژی و تشکیلات آنها باشد. و امروز بعد از سالها می توان به خوبی شکست ذلت بار مریم و مسعود که از روی یأس و استیصال دست به دامان قدرتهای خارج و جناحهای کثیف و خونریز آمریکایی شده اند را مشاهده نمود و گویا در آخرین ماههای حضور رجوی و فرقه اش در اشرف، و حقارت روزافزون مریم عضدانلو در برابر اتفاقات اخیر، لحظۀ خداحافظی وی رسیده بود تا پیروزمند و در حالی که مسعود و مریم رجوی را به تمسخر گرفته بود آنان را برای همیشه ترک نماید و به مسعود بگوید که ببین آیا باز هم می توانی همانگونه که به قول خودت عملیات پرواز تهران به پاریس را فرماندهی و هدایت کردی، اینبار هم خودت را از مخمصه برهانی؟

به این ترتیب، شخصی که روزگاری به خاطر طراحی و عملیات بزرگ خارج کردن مسعود رجوی از تهران لقب «فرمانده فتح الله» را دریافت نموده بود، 20 سال بعد به خاطر ایستادگی جلوی ولایت مطلقۀ همان شخص لقب «سرطمعه» را دریافت نمود. و اینک پس از گذشت دهسال از آن القاب سخیف و توهینهای رذیلانه، توسط مریم عضدانلو (شخصی که طی بیست سال او را مورد سرکوب و توهین و تهدید و تحقیر قرار داده و تلاش می کرد وی را در برابر خود و انقلاب اش به زانو در آورده و تسلیم سازد)، لقب «مجاهد صدیق اشرفی» می گیرد!!!! انگار نه انگار که بیست سال تمام این شخص را در هر نشست و گردهمایی مورد آزار و اذیت و با سخیفترین سخنان و القاب او را مورد تحقیر قرار داده اند. و این است اوج انحطاط و شکست یک استراتژی….

وقت آن رسیده تا دیگر وابستگان به مجاهدین چه در خود فرقه و چه در شورای به اصطلاح ملی مقاومت رجوی، به خود بیایند و ببینند که رجوی چگونه متناسب با منافع و مصالح شخصی خود، یک نفر را به اوج می برد و یا بر زمین می کوبد و پا بر سینه اش می نهد! و بدانند که رجوی به هیچ اصولی پایبند نیست و در هر زمان هرکس را که نیاز باشد فدای مطامع خود می سازد.

ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما/// تا خود چه رسد خذلان بر کاخ ستمکاران

حامد صرافپور
17 ژوئن 2011

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s