انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین (قسمت بیستم)

مردان در کام مرگ، زنان در حرمسرا
خودکشی محصول جدید بندهای انقلاب ایدئولوژیک
ترک سیگار

رجوی از هر فرصتی استفاده می کرد تا چنین جلوه دهد که مردم ایران با تمام وجود به مریم و سازمان رجوی عشق می ورزند. برای همین گهگاه ترانه هایی از خوانندگان ایرانی چه در داخل و چه در خارج پخش می کرد که نامی از مریم در آن برده شده باشد و آنگاه آنرا به مریم نسبت می داد و با شوخی و خنده، اینگونه وانمود می کرد که نام مریم در همه جا پیچیده است. در نهایت هم گویا دچار توهم شده بود و در یک نشست اعلام کرد از مردم نظرخواهی شده و 70 درصد به مریم رجوی رأی داده اند!!! برای مجاهدین که در داخل غار اشرف بودند و به هیچ رسانه و تلویزیونی دسترسی نداشته و مجاز به تلفن زدن و نامه نگاری هم نبودند، این اخبار تأثیر گذار و باور آن دشوار نبود. در یکی از نشستهای محدود (یادم نیست در کدام قرارگاه)، مسعود یک ضبط صوت با خود آورده بود و یک کاست داخل آن قرار داد و از ما خواست گوش کنیم. صدای خوانندۀ زنی بود که داشت ترانه ای به اسم مریم جان می خواند. وی با غرور و خنده و قهقهه گفت یکی از هواداران توی یک جلسه خصوصی در خارج برای مریم خوانده است! البته آن زمان همه باورشان شده بود اما بعدها همین ترانه را شنیدم که یک ترانۀ قدیمی بود و هیچ ربطی به مریم رجوی نداشت با اینحال مسعود تا پایان نشست چند بار این ترانه را از ابتدا گذاشت و طوری برخورد می کرد که گویی همۀ جهان الان در اختیار اوست. اینرا فقط می توانم بیان کنم ولی حقیقتاً حالتهای مسعود رجوی چنان بود که گویی توهم قدرت او را بکلی از هوش برده است. تأکید می کنم که آن زمان باورم شده بود و شاید همین حرکات رجوی آگاهانه برای تأثیرگزاری بر ما بود. در نشست دیگری که خانم حمیده شاهرخی در اشرف و در سالن ستاد، خاص نفرات قرارگاه حبیب برگزار نموده بود، قبل از شروع نشست خانم مسئول دفتر وی نواری پخش نمود که باز ترانه ای با اسم مریم بود. اینبار خواننده یک مرد بود و گفته شد ترانه در داخل ایران ساخته شده است. اگر دقت بیشتری می شد مشخص بود که در مورد مریم عذرا مادر عیسا مسیح است اما طوری برخورد شد که گویی برای مریم رجوی سروده شده است.

تمامی این اقدامات چیزی نبود جز روحیه دادن به نفرات در راستای اعلام آمادگی برای رفتن به مأموریت و جلوگیری از تزلزل بیشتر نفراتی که روز به روز بیشتر امید خود را از دست می دادند و به مرور نشانه هایی از خستگی در آنان مشاهده می شد. آنچه شرح دادم مجموعه مسائلی بود که به طور کلی طی سال 1378 و 1379 رخ می داد. یعنی تقریباً از نوشتن درخواست برای عملیات انتحاری تا شروع دور جدید عملیاتها و شدت گرفتن بمب گذاریها و خمپاره پرانی ها و اقدامات مشابه برای برهم زدن امنیت داخلی در ایران و تضعیف دولت اصلاحات خاتمی… عجیب این است که همزمان نمایشهای مختلفی نیز در راستای تخریب چهره های اصلاحات انجام می گرفت و بدتر از همه تخریب چهرۀ هنرمندانی بود که در دوران اصلاحات توانسته بودند ابراز وجود کنند، از جمله هنرمندانی که با موسیقی های سنتی و عرفانی هنرنمایی می کردند. برای نمونه با توجه به حضور خاتمی در یک برنامه هنری، عین آن را بازسازی کرده و تعدادی آدم ابله را به نمایش گذاشته بودند که با حرکاتی خنده دار در حال نواختن موسیقی های سنتی هستند. همچنین نمایشهای دیگری علیه معصومه ابتکار و دیگر خانمهایی که توانسته بودند با توجه به باز شدن فضای سیاسی وارد سیاست شده و چهرۀ دیگری از زن ایرانی را به نمایش بگذارند. نمایشهایی که ستاد تبلیغات رجوی برگزار می نمود، به نوعی تخریب چنین زنانی بود که حضورشان در عرصۀ سیاسی و اجتماعی ایران، ضربۀ بزرگی به دستگاه ایدئولوژیک رجوی وارد می کرد و عملاً درماندگی و عقب نگه داشته شدن زنان مجاهد را به نمایش می گذاشت. تقریباً می توانم بگویم خانمی نبود که نامش مطرح باشد و رجوی او را به نوعی به تمسخر نکشیده باشد. چه این زنان در داخل ایران باشند و چه خارج از ایران، و چه ایرانی باشند و چه غیر ایرانی. من فقط از چند نمونه نام می برم که رجوی تلاش داشت آنها را تخریب کند تا چهرۀ مریم را پررنگ نماید. از زمره زنانی که رجوی طی چند سال با تمسخر نام می برد می توان به خانم آلبرایت، خانم الهه هیکس، خانم معصومه ابتکار، خانم مارگارت تاچر، فائزه هاشمی، خانم مریم متین دفتری بعد از جدا شدن از شورای رجوی، خانم فاطمه حقیقت جو، خانم شیرین عبادی… تنها خانمی که رجوی از او با احترام نام برد همسر صدام حسین بود که گویا یکبار از مریم رجوی دعوت کرده بود تا در جلسه ای زنانه حضور داشته باشد!، و رجوی از این مسئله با افتخار نام می برد.

تابستان 1378 گشتی های مقر حبیب درگیری شدیدی در مرز داشتند که منجر به کشته شدن یک نفر و مجروح شدن شدید یکی دیگر از نفرات شد. خدام گل محمدی یکی از نفرات مجروح بود که استخوان لگن وی شکسته و مدتها در بیمارستان قرارگاه بدیع زادگان بستری بود و حداقل یکسال در شرایطی سخت بسر می برد که بعد از بهبودی دوباره به مقر بازگردانیده شد. وی با عصا راه می رفت و همان دوران رجوی از همه خواست که تعهدنامه ای امضا کنند که تا سال 1382 در ارتش او خواهند ماند. گویا خدام چنین چیزی را امضا نکرده بود که با نیرنگ و فریب و فشار از او امضا گرفته بودند. یکی از شبها در زمان نشستهای عملیات جاری، توی سالن غذاخوری قرارگاه هفتم (در اشرف) بناگاه صدای فریادهایی به آسمان بلند شد. همه با حیرت به گوشه ای از سالن رفتند که محل برگزاری نشست عملیات جاری یگان خدام گل محمدی بود. من هم رفتم ببینم اوضاع از چه قرار است که متوجه شدم خدام در گزارش نوشته است که می خواهد از سازمان جدا شود. صدای فریادها متعلق به آقای علی.م از فرماندهان نیروهای عملیاتی بود که نعره می زد: تو گ… می خوری که چنین نوشته ای، من همینجا تو را خواهم کشت…. پشت سر او تعداد دیگری نیز به سوی خدام هجمه برده بودند تا وی را از خواسته اش منصرف کنند. خدام آرام نشسته بود و می گفت «من آن تعهدنامه را قبول نداشتم و به من گفتند فعلاً امضا کن بعد سر آن صحبت می کنیم و من هم به همین خاطر امضا کردم و ناچار شدم. اما من دیگر نمی خواستم بمانم….». این نشست حدود سه ساعت طول کشید و نیروهای جدید پذیرشی که تا کنون چنین نشستهایی را ندیده بودند با وحشت به این موضوع نگاه می کردند. صدای فریادهای کر کننده و تهدید آمیز برخی نفرات از جمله علی.م فضای سالن را پر کرده بود و از خدام می خواستند تا هرچه زودتر توبه و از حرف خود ابراز پشیمانی کند!!!…

خدام گل محمدی تا مدتها مقاومت می کرد و خواهان جدا شدن از سازمان بود ولی نشست تمام شدنی نبود و از بالا هم خط گرفته بودند که نشست ادامه پیدا کند. نهایتاً خدام که تحت فشارهای روحی شدید بود قبول کرد بگوید نمی خواهم از سازمان جدا شوم و به این ترتیب دست از سر او برداشتند…

متأسفانه چند روز یا چند هفته بعد از یک فرمانده دسته (آقای احمد گلپا) شنیدم که خدام گل محمدی در زمان برنامۀ تنظیف سلاح با بنزین خودسوزی کرده است. بعد از این اقدام او را بسرعت از اشرف به بیمارستان بغداد برده بودند که متأسفانه در بغداد جان می بازد. خبر جان باختن او توسط آقای رسول امینی که نفر حفاظت و مترجم قرارگاه هفتم بود مطرح شد البته با لحنی بد و توهین آمیز. وی گفته بود خدام سقط شده است!!! و این لقب نهایی کسی بود که بعد از سالها خدمت به رجوی بخاطر شرایط روحی ناشی از عدم اجازه به وی برای جداشدن دست به خودسوزی زده بود!!. هر مجاهدی تصمیم می گرفت از رجوی جدا شود، بریده و طعمه و مزدور و خائن و اگر از شدت فشار خودکشی می کرد نیز به لقب سقط شدن نائل می آمد. جسد خدام احتمالاً در گورستانی در بغداد دفن شده باشد چون هرگز از او نامی برده نشد تا به فراموشی سپرده شود. پیش از او کسان دیگری نیز دست به خودکشی و یا خودسوزی زده بودند کما اینکه بعد از اشغال عراق نیز چند نفر دست به خودکشی و خودسوزی زدند و اسامی آنها موجود است.

در همین دورانها در یکی از مأموریتهای قرارگاه حبیب، کریم پدرام از اعضای سازمان دست به خودکشی زد و با شلیک گلوله به زندگی خود خاتمه داد. برای مخفی کردن این مسئله گفته شد شلیک ناخودآگاه صورت گرفته است. البته این موضوع برای افرادی که نظامی بودند کاملاً غیرمنطقی و سوآل برانگیز بود، اول اینکه کریم پدرام از نیروهای نظامی اسیر شده بود که تا آن زمان مدتی بسیار طولانی نیز در ارتش رجوی خدمت می کرد و به خوبی به سلاحهای مختلف تسلط داشت و در دهها مأموریت نظامی نیز شرکت کرده بود، دوم اینکه حین تردد، سلاحهای مجاهدین مسلح نبود و فقط از ضامن خارج می شد که در این صورت هیچ شلیک خودبخودی انجام نمی گیرد. سوم اینکه گفته شد به خاطر افتادن خودرو توی دست انداز سلاح مسلح شده است! که این مسئله نیز دروغی واضح بود چون در هیچ دست اندازی شدت به حدی نیست که سلاح مسلح شود، حتا اگر سلاح در آن لحظه عمودی باشد (که عملاً هیچکس سلاح خود را توی خودرو به صورت عمودی در دست نمی گرفت). به هرحال این موضوع لاپوشانی شد. مدتی بعد از آن خانم آلان محمدی فرزند نصرالله محمدی نیز حین نگهبانی دست به خودکشی زد که باز گفته شد شلیک خودبخودی صورت گرفته است در حالی که توی پستهای نگهبانی هیچگاه سلاحها مسلح و حتا از ضامن خارج نمی شد. وی دختر خردسالی بود که همراه پدر و مادرش به عراق آمده بودند و بعد توسط مریم به خارج فرستاده شده و در سنین نوجوانی به همراه تعداد دیگری از میلیشیاها با فریب به عراق بازگردانیده شده بود و پس از مدتی با قرار گرفتن در شرایط سخت و دشوار موجود و اینکه دیگر امیدی به خروج از سازمان نداشت دست به خودکشی می زند. به جز این موارد، موارد متعددی از سکته های قلبی نیز به مرور تشدید شد که باز هم ناشی از فشارهای روحی بود که از طرف رهبری سازمان به مجاهدین وارد می شد. نمونه های این سکته بعد از نشستهای موسوم به طعمه تشدید شد که در سال 1380 در قرارگاه باقرزاده انجام گرفت و بعد به آن اشاره خواهم نمود. نمونه های اینگونه طی چند سال بعد از جنگ کویت که شرایط سخت و سخت تر می شد و راههای خروجی سازمان نیز بسته شده بود هر از گاهی در گوشه ای به چشم می خورد اما حقیقت آن از چشم دیگران مخفی نگاه داشته می شد.

اما نکتۀ دیگر کشیده شدن روز افزون تعداد بیشتری از مجاهدین به سیگار بود، ناگفته نماند که برخی از نیروها به عنوان مخدر، قرصهای مسکن را با سیگار دود می کردند که بعدها مسئولین متوجه این امر شده و مراقبت بیشتری به عمل می آوردند اما خود مسعود رجوی یکبار در نشست عمومی با حالتی شوخی گفت: «من که می دانم برخی از شماها قرصهای مسکن را با سیگار می کشید». به این ترتیب واضح بود که مجاهدین برای گریز موقت از فشارهای به اصطلاح ایدئولوژیک ناشی از انقلاب مریم به سمت سیگار و قرصهای مسکن کشیده می شدند. در سال 1376 و بعد از همردیفی مهوش سپهری نشستهای متعددی حول موضوع سیگار برگزار گردید و بعدها نیز ادامه یافت. مهوش سپهری که به خوبی می دانست مجاهدین و به طور خاص کادرهای قدیمی آرام آرام به سمت سیگار کشیدن بیشتر روی آورده اند، با برگزاری نشستهایی این مسئله را به انقلاب ربط داد و اینگونه مطرح کرد که یک مجاهد انقلاب کرده باید با اختیار خود بتواند بر سیگار فائق آید و آنرا ترک کند. البته بیماریهای قلبی نیز افزایش یافته بود و پیش از آن شخصی به اسم «فرهاد، با نام تشکیلاتی عیسی» که او را از قدیم و جنگهای گردانی می شناختم و اساساً سیگاری نبود و استقامت بدنی زیادی هم داشت، بخاطر فشارهای ناشی از نشستهای دیگ سکته نمود. فرهاد به یکی از دوستان قدیمی دیگر من (که بعد خود او برایم تعریف کرد) گفته بود: «خیلی مرا توی نشستها اذیت می کنند و هی می گویند تو مشکل جیم داری» (جیم مخفف واژه جنسی بود، اصطلاحی که رجوی ساخته بود تا نفرات جلوی زنان مجاهد زیاد از این واژه که تحریک کننده بود استفاده نکنند). در ادامه این نشستها برنامه های زیادی نیز توسط امداد پزشکی انجام گرفت تا نفرات را ترغیب به ترک سیگار کنند. برای اینکار تعدادی از بیماران قلبی را مورد مصاحبه قرار داده و آنها مشکلات قلبی خود را به سیگار ارتباط می دادند. ابتدای مسئول اول شدن مهوش سپهری، بسیاری از نفرات اعلام کردند از این پس کشیدن سیگار را متوقف نموده و ترک می کنند و این تبلیغ خوبی برای رجوی بود تا انقلاب مریم را معجزه بخش قلمداد کند. پیش از آن نیز مسعود در نشستهای عمومی تعدادی از دکترها را صدا می زد تا از اثرات معجزه بخش انقلاب مریم بگویند. وی برای اینکار معمولاً دکتر فاضل را که از دکترهای قدیمی سازمان بود بکار می گرفت و او هم در این رابطه کم نمی آورد و مدام از اینکه طلاق باعث کم شدن بسیاری از مشکلات جسمی و جنسی شده سخن می گفت و نمونه هایی را مثال می زد که قبلاً تعدادی را به نزد دکترهای عراقی می برده است و از بعد طلاقها این مشکلات بشدت کم و به صفر رسیده است! به این ترتیب انقلاب مریم تأثیرات خود را در بیماریهای جنسی و جسمی هم خود را نشان می داد! اما رجوی هرگز نگفت که در این صورت چرا خودش به جای طلاق گرفتن، به فکر ازدواجهای مکرر افتاده است؟

این موضوع همانطور که گفتم مثل دیگر کارهای مسعود رجوی چیزی جز یک مسکن نبود که بر زخمهای عمیق درونی می گذاشت و به این خاطر که اصل مشکلات از بین نرفته بود و روز به روز خودش را بیشتر به نفرات تحمیل می کرد، خیلی زود همین نفراتی که سیگار را ترک نموده بودند، مجدداً به آرامی به سمت سیگار کشیده شدند. سازمان که متوجه این مسئله شد، در یک بخشنامه داخلی مطرح نمود که هیچ غیر سیگاری نمی تواند در سازمان سیگاری شود و کسانی هم که ترک کرده اند اگر بخواهند دوباره بکشند باید از طریق تشکیلاتی اقدام نمایند…. به این ترتیب افتضاحات ناشی از فشارهای تحمیلی انقلاب، که به شکل معتاد شدن نیروهای بیشتر به سیگار خود را نشان می داد، توسط مسئولین سازمان و با کنترل مستقیم مهوش سپهری با چنین بخشنامه هایی لاپوشانی می شد. آنچه مطرح کردم خیلی خلاصه از پروسۀ سیگاری شدن و پناه آوردن نفرات به سیگار و اقدامات مهوش سپهری در این زمینه بود که طی چند سال و تقریباً از نشستهای حوض رجوی تا پیش از 11 سپتامبر 2001 رخ داد. در واقع فراز و نشیبهایی داشت که نیاز بود در همینجا اشاره ای بکنم تا زاویه ای دیگر از تأثیرات مخرب تحمیلی شدن انقلاب مریم را به تماشا بگذارم. اینکه چرا موضوعات بعد از 11 سپتامبر را جدا کردم دلایلی داشت که بعد خواهم گفت. البته این تاریخ پایان موضوع سکته های قلبی و سیگار نبود و مسائل دیگری نیز رخ داد که در زمان خود اشاره خواهم کرد. به این ترتیب رجوی از سال 1376 به بعد همزمان که زنان مجاهد را به حرمسرای خود منتقل می نمود، راه را برای افسردگی و کشیده شدن مردان به مواد تسکین دهنده یا مخدری چون سیگار و قرصهای مسکن و در نهایت خودکشی از سر استیصال و سکته های قلبی مهیا می ساخت.

لینک به قسمت اول: http://www.facebook.com/note.php?note_id=462153800294

لینک به قسمت نوزدهم: http://www.facebook.com/note.php?note_id=10150129961405295


خانم حمیده شاهرخی، فرمانده قرارگاه های جنوب و فرمانده قرارگاه حبیب شطی

حامد صرافپور

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s