ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
قسمت : چهارم
زنده یاد محمد نوروزی با نام مستعار محمد ترابری برای تمامی نفراتی که تا قبل سال 1370 در قرارگاه اشرف بودند نامی آشنا است . محمد با قدی کوتاه چهره ای شکسته که نمایانگر تحمل فشاردرد ورنج های زیادی بوده . علی رغم مسئولیتش با بچه های پائین رابطه اش خیلی خوب بود . بعد از عملیات فروغ به خاطر انتقاد های که در رابطه با کشته شدن نفرات به تشکیلات داشت ، رده تشکیاتی او را گرفته بودند اما می بایست همان مسئولیت ها را انجام می داد . هراز گاهی که با هم گپی می زدیم دیگر کل تشکیلات و ایدئولوژی سازمان را زیر علامت سوال می برد ، می گفت در سال 1364 با فریب تخت عنوان انقلاب ایدئولوژی میخ کار خودش را کوبید. بعد از پنج سال حالا زیر آب حرف های خودش را هم می زند. این مردک آن موقع می گفت این کار او در هیچ زمان و درهیچ شرایطی قابل الگو برداری نیست . برای یک بار در سازمان اتفاق افتاده آن هم بخاطر انقلاب و مردم و خون شهدا بوده است . برای توجیح کار خود به هر کتاب اسمانی که وجود داشت متوسل شد . الان می گوید همه باید طلاق بدهند و به دروغ باز به هر کتاب آسمانی که هست متوسل می شود . بعد از تغیر سازماندهی دیگر خیلی کمتر او را میدیدم به خصوص زمانی که مسله پراکندگی نیروها پیش آمد. خیلی وقت بود از او خبری نداشتم تا یک روز یکی از بچه ها خبر فوت او را به من داد ، باور نمی کردم که به حالت عادی فوت کرده باشد که بعدا معلوم شد خود کشی کرده است . خاطرات او را از آقای بهزاد علی شاهی که یکی از دوست های صمیمی محمد بود و از نزدیک در جریان خیلی از موضوعات وی بود پیگیری می کنیم :
( محمد اهل خراسان بود و احتمالا قوچانی با همسرش به سازمان پیوسته بود و همسرش که خیلی هم او را دوست داشت مریم آزاد منجیری بود. هر دو ساده, بی غل و غش و مهربان و چنان از نظر اخلاقی شبیه به هم که در وهله اول فکر میکردی برادرو خواهرند . بار اول بعد از عملیات فروغ او را دیدم شاید نزدیک یکسال بعد از عملیات که من تنزل رده داشتم و از فرماندهی گردان ادوات شده بودم فرمانده یک تانک کاسکاول و فرمانده گردان ما همین محمد بود ؛ آنموقع ها زنها را داشتند وارد کارهای نظامی میکردند قبلش فقط در کار پشتیبانی بودند , بعدها هم که در کل از قسمتهای مردان جدا شدند و به پشت سیمهای خاردار و خاکریزها کوچ داده شدند . اما آن روزها نه , محمد به من گفت دو فرمانده تانک دیگر هم میآیند و یکان ما هر سه تانکش فرمانده خواهد داشت. پرسیدم که چه کسانی هستند ؟ گفت دو تا خواهر ترانه و مریم و این مریم همان همسرش بود . بعدها هم او را دیدم و از آن به بعد محمد چه شورو شوقی داشت و دائم در جنب و جوش بود. من با وجودیکه رده و مرتبه نظامی ام پایین آمده بود و از فرماندهی گردان شده بودم فرمانده تانک و خودم فکر میکردم که خیلی از این بابت به من سخت خواهد گذشت , اما چنان با محمد اخت شدم که برایم تحت فرماندهی او کار کردن راحت بود و دلچسب .زندگی این زوج برایم الگو بود و ته دل حسرتش را میخوردم اما برای اینکه همیشه با هم شاد باشند بارها دعا کرده بودم و از ته دل بارها از خدا خواسته بودم که به پای هم پیر شوند, نه اینکه دعای من گیرا نباشد و نه اینکه خدا نخواسته باشد اما دست پلیدی در کار بود که اینچنین نشد ؛ دستی که بسیاری از سرنوشت ها را که خیلی ها برایش دعا کرده بودند سیاه کرده بود و باز هم در کار بود
من و محمد را برای نشست های انقلاب بردند سری سوم نشست ها بود بحث طلاق بود و انبوهی سفسطه در این مورد؛ تا نمی پذیرفتی نشست برای تو تمام نمیشد و نشست خسته کننده بود و به شدت اعصاب آدم را به هم میریخت . من برای خلاص شدن پذیرفتم و استدلال قلبیم این بود که من که کسی را ندارم و برایم علی السویه است و بعد از چند ماهی به یگان برگشتم اما محمد هنوز نه زنش را دوست داشت ؛ با هم صحبت کردیم میگفت که ما با هم تصمیم گرفتیم که به سازمان بپیوندیم ما به خاطر هم آمدیم ؛ ما با هم قسم خوردیم تا آخر با هم باشیم و الان نمیگذارند که حتی با هم این تصمیم را بگیریم ؛ میگویند مریم بحث انقلاب را پذیرفته و نمی خواهد تو را ببیند . میگفت اگر خودش بخواهد من اینقدر او را دوست دارم که روی حرفش حرفی نخواهم زد و دیگر اصلا به زن و زندگی فکر نمیکنم اما دلم میخواهد آخرین بار هم از خودش بشنوم ؛ میخواهم آخرین خاطره را برای بقیه عمر داشته باشم .
جاده باریکی که اصطلاحا جاده ابریشم میگفتیم به طول هفتصد متر از آسایشگاه به سالن غذاخوری میرفت ؛ سمت راست جاده یک ردیف درخت خرزهره بود که برگهایش درهم و پر بود ؛ بعد از شام لای برگ خرزهره ها نشستیم که کسی ما را نبیند چون جرمی بزرگتر از صحبت دو نفره نبود
محمد میگفت ما آمدیم که بقیه مردم بتوانند در آرامش زندگی کنند ؛ کسی به زندان نیفتد که همسرش چشم به راه بماند , حالا خودمان باید بیخود و بی دلیل طلاق بدهیم که چی بشود ؟شیر آب باز بود و جوی باریکی آب از جلوی ما رد میشد و سکوت بود تا کسی که از جاده میگذشت دور شود. وقتی دور شد محمد نالید که : کاش ما را گرفته بودند و در زندان هر دو با هم اعدام میشدیم الان دیگه هیچکی نمیتونست ما را از هم جدا کند .نمیدانم چرا یاد این شعر شاملو افتادم ؛ شاید همیشه فکر میکردم که این شعر بهشت را توصیف میکند و زیر لب برایش خواندم :
یله بر نازکای چمن
رها شده باشی
پا در خنکای شوخ چشمه ئی،
و زنجره
زنجیره بلورین صدایش را ببافد.
در تجرد شب
واپسین وحشت جانت
نا آگاهی از سرنوشت ستاره باشد
غم سنگینت
تلخی ساقه علفی که به دندان می فشری.
همچون حبابی نا پایدار
تصویر کامل گنبد آسمان باشی
و روئینه
به جادوئی که اسفندیار.
مسیر سوزان شهابی
خط رحیل به چشمت زند،
و در ایمن تر کنج گمانت
به خیال سست یکی تلنگر
آبگینه عمرت
خاموش
در هم شکند.
همه را حفظ بودم و خواندنش برایم لذت داشت ؛ محمد هم خوشش آمد ؛ پرسید چی میشه ؛ حماقت کردم و گفتم اینجور نمیمونه تموم میشه یه مدته میخوان ببینن که خانواده ها چقدر به هم دلبسته هستند بعد که ببینند طوری نیست کوتاه میان و تو و مریم هم میرین سر زندگیتون
گفت ما که اینجا زندگی نداشتیم خونه نداشتیم , بچه نداشتیم دلمون خوش بود که گاهی با هم حرف میزدیم و تعریف کرد که چقدر سخته بودن در سازمان برای یک زن؛ و باز گفت مریم همیشه برا من درد دل میکرد , الان چه کار میخواد بکنه میدونم دلش میگیره و زد زیر گریه .
نگاش نکردم تا راحت گریه کنه و بعد …. ادامه دارد )
محمد کرمی
oyanyoldash@yahoo.com

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s