ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
1- سعید کیانی اهل اصفهان
وی فعالیت خود را با سازمان مجاهدین از سال 1357 بعد ازپیروزی انقلا ب شروع کرد و تا سال 1359 در اصفهان فعالیت می کرد. پس از آن به بخش انتشارات نشریه منتقل شد.سعید به دلیل لو رفتن توسط نفرات سازمان در مهر ماه 1360 در میدان سنگ شیر در همدان توسط گروه ضربت دادگاه انقلاب دستگیر شد وبه زندان دادگاه انقلاب انتقال یافت. به دلیل داشتن اطلاعات زیاد از سازمان وی تحت انواع شنکجه ها قرار داشت، مدت 2ماه در سلول انفرادی بسربرد و در طی مدت زندان خود ممنوع الملاقات بود. سعید به همراه من و پنج نفر دیگر در یک دادگاه پانزده دقیقه ای توسط آخوند اعلمی حکم اعدام گرفتیم ، یک هفته قبل از اجرای حکم هر هفت نفر موفق به فرار شدیم . پس از یک سال زندگی مخفی سعید موفق شد مجددا خود را به سازمان وصل کند . او را پس از یک سال دیدم در ناباوری تمام می گفت ما زنده ماندیم و به کعبه آرزوهایمان رسیدیم . اما این یک رویائی بیش نبود. پس ازچند سال به ماهیت واقعی فرقه پی برد. سعید به دلیل پتانسیل بالائی که داشت سریع شروع به رشد کرد ، وی به عنوان افسر اطلاعات و عملیات یکی از مراکز، فعالیت های خودش را ادامه می داد. در طی این سالیان که با بالای تشکیلات کار می کرد چهره واقعی سازمان بیش از پیش برای او روشن شد . در اوائل 1373 از سازمان در خواست کناره گیری کرد علیرغم اینکه می دانست با این در خواست وی موافقت نخواهد شد ، ولی تصمیم نهائی خود را گرفته بود خارج شدن از سازمان به هر قیمتی . از آن موقع به بعد تمامی مسئولیت های وی گرفته شده بود و تحت شدیدترین برخورد ها قرار گرفته بود . مسئولین بالای تشکیلات دائم برای وی نشست یا همان دادگاه های انقلابی با سس انقلاب ایدئولوژی مریم رجوی برگزار می کردند. اول با تهدید و شانتاژ شروع کردند. بعد تغییر رویه دادند با وعده و وعید های کاذب سعی کردند سعید را به داخل تشکیلات برگردانند ، اما از آنجائی که وی به فاسد بودن ریشه پی برده بود به هیچ وجه از درخواست خود کوتاه نیامد . نقل قول های از چگونگی برخورد ها ، و آخرین ماموریتی که وی رفت و دیگر برنگشت شنیدم که به بعضی از آنها اشاره می کنم …. می گفت ساعت 1 بعد از نیمه شب بود که با ….گشت محوطه بودیم ، برای چک ساختمان مخابرات می رفتیم از پشت پنجره سرو صدا ودشنام های مختلف به گوش می رسید ، خوب که گوش کردیم متوجه شدیم که با یکی برخورد می کنند . به گوش ایستادیم تا ببینم با چه کسی دارند برخورد می کنند . پس از مدتی به گشت ادامه دادیم در محوطه در حال گشت بودیم که سپیده ابراهیمی فرمانده مرکز، محبوبه لشگری ( سادات ) فرمانده محور، اسماعیل مرتضائی ( جواد خراسان ) معاون سپیده ، مشهوددیانتی ( سیامک ) معاون سادات بودند . وقتی ما رادیدند صحبت را عوض کردند بعد از مدت زمانی که مطمعن شدیم آنها رفتند ، به بهانه چک به طرف ساختمان رفتیم ومن داخل ساختمان شدم . سعید از اتاق خارج شده بود به طرف سرویس می رفت. من از قبل با سعید رابطه محفلی داشتم وقتی مطمئن شدم کسی در اطراف نیست به سرویس رفتم سوال کردم سعید چی شده ؟ در جواب گفت هیچی درخواست کرده ام که می خواهم بروم ولم نمی کنند. مقداری به سعید روحیه دادم و گفتم یک طوری قضیه را سرهم بیاور، این ها تورا ول نمی کنند ممکن است بلائی سرت بیاورند . در جواب گفت نه دیگر آخر خط است. یکی دیگر از نفرات که خود شاهدی بر جنایات فرقه رجوی می باشد چنین می گفت : ….. من عضو اکیپ اسکورت بودم در مرکز به ما گفتند که آماده بشویم که بچه ها را برای شناسائی مرز ببریم . سعید هم دیدم که با ما می آید از آنجائی که درجریان موضوع سعید بودم اول تعجب کردم ، بعد گفتم که خوب احتمالا سر وته قضیه رابه هم آورده سرکارش برگشته است . از اینکه سعید را دیدم سالم است خوشحال بودم گفتم در فرصتی که پیش بیاید با او یک گپی می زنم . اکیپ ما عبارت بود از اسماعیل مرتضائی ( جواد خراسان ) ، مشهود دیانتی ( سیامک )، سعید کیانی، حمید رضا حکیمی (عسگر)، سید …… یکی به نام آواکس ( اواکس لقب خبر چین های داخل سازمان بود ) و اکیپ اسکورت. منطقه شناسائی جنوب بصره بود وقتی به منطقه شناسائی رسیدیم در محل استقرار مستقر شدیم هر قسمتی کار خودش را می کرد . تیم شناسائی که شامل اسماعیل مرتضائی – مشهود دیانتی – عسگر و سعید کیانی آماده شدند که برای شناسائی بروند. بعد از ظهر که با مقداری تاخیر برای نهار آمدند غذا را آماده کرده بودند . مسئول صنفی سوال کرد پس سعید کو نیستش ؟ که جواد خراسان، مشهود و عسگر به هم نگاه کردند . جواد خراسان گفت داشت پشت سر می آمد الان می رسد ، چند دقیقه بعد جواد خراسان و مشهود پا شدند یک گشت کوتاهی زنند گفتند ندیدمش ما نهار را می خوریم او هم هر کجا باشد الان می آید . بعد از نهار به اصطلاح گشتند که سعید را پیدا کنند نزدیک ساعت پنج که شد برگشتند . مطرح شد شب در منطقه نمی شود ماند باید به بصره برگردیم . در حین حرکت جواد خراسان با مرکز فرماندهی تماس گرفت و به سپیده ابراهیمی گزارش داد که سعید گم شده ما گشتیم و اورا پیدا نکردیم . الان به خاطر شرایط منطقه که نمی شد بمانیم به سمت بصره حرکت کردیم تا فردا برگردیم دو باره منطقه را چک کنیم . سپیده ابراهیمی می گوید نمی خواهد ! شما سریع بیاید اشرف کار مهمی با تو دارند . ما الان به عارفی ( ارتش عراق ) در منطقه اطلاع می دهیم تا اگر به مقر های آنها مراجعه کرد یا دیدنش به ما خبر بدهند . به این شکل اکیپ ما بدون سعید به اشرف برگشت . دو روز بعد محبوبه لشگری ( سادات ) اکیپ اسکورت را از مرکز صدا کرد که این بار فقط بچه های اسکورت بودند . گفت به یک ماموریت ویژه می خواهید بروید . هیچ کسی نباید از این ماموریت خبردار شود حتی فرمانده یگان شما موضوع این است که می روید بصره جسد سعید پیدا شده آن را تحویل می گیرید می آورید . یک کمد فلزی را برداشتیم طبقات داخل آن را در آوردیم . قرار شد یخ از بصره بخریم وارد منطقه مرزی شدیم و در دهانه خلیج فارس به مقر گردان عراقی مراجعه کردیم . سعید را به ما تحویل دادند بعضی از قسمت های صورت اورا ماهی ها خورده بودند . مقدار خیلی زیادی ورم کرده بود . پوتین نظامی در پایش بود، طاقمه و خشاب هایش در کمرش بود ، با لباس فرم ارتش که بر اثر ورم کردن با پوستش تقریبا یکی شده بود. جسد سعید را تحویل گرفته و به اشرف آوردیم که در گورستان اشرف دفن کردند. افراد اکیپ را مجدد سادات صدا می کند و می گوید این دستور رهبری است . در این رابطه مطلقا نباید حرفی زده شود از این درب که خارج شدید در رابطه با موضوع هیچی نمی دانید . سپس در اطلاعیه داخلی که بیرون دادند . اعلام شد که سعید با اکیپ که برای ماموریت به العماره رفته بوده در موزرمی از اکیپ جدا شده و بدون اطلاع می رود در کانال شنا کند ، که شنا نمی دانسته در کانال غرق می شود . و به این شکل سعید که حاضر نشده بود سر فرود بیاورد جان خود را از دست داد. از زندان جمهوری اسلامی جان سالم بدر برد . اما مسعود رجوی از آنجائی که با کسی تعارف ندارد بخصوص با اعضاء معترض کار ناتمام آنها را تمام کرد . این هم برگی از جنایات سازمان مجاهدین خلق ایران . ادامه دارد…….
oyanyoldash@yahoo.com محمد کرمی

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s