بنیاد گرای واقعی کیست : قسمت یازدهم دادگاهی در برابر مسعود رجوی

بنیاد گرای واقعی کیست : قسمت یازدهم
دادگاهی در برابر مسعود رجوی
بهزاد علیشاهی
بعد از حدود پنج ماه تحمل سلول انفرادی و زندان و شکنجه روحی و جسمی در زندانهای مختلفی که در اشرف برپا شده بود ،گویا سازمان به بیگناهی من پی برده بود، تهمت این بود که بدلیل مخالفت ها یم با بعضی مواضع و خطوط سازمان ، مسئولین گمان کرده بودند که من نفوذی جمهوری اسلامی هستم ، تاقبل از دادگاهی که توضیح خواهم داد فکر میکردم که این مسئله گریبانگیر تعداد کمی از نفرات سازمان شده ودر حیرت بودم که چطور بعد از بیست سال سابقه و بارها ماموریت موفق و عملیات و …….چطور و چرا باید به من شک کنند. گفتند که باید آماده شوید برای امتحان پس دادن و به من کاغذ دادند که وصیت بنویسم ، اسدالله مثنی گفت : ما تبلیغ کردیم که اعدام نداریم شما هم باور کردید و هر کار دلتان خواست کردید ؛ همینطور که زندان و شکنجه داشتیم اعدام هم داریم و فردا نوبت تو شده وصیتت را بنویس ؛ و من که بعداز ساعتی داد زدن و فحش دادن دیدم که چاره ای نیست وصیتی نوشتم با این مضمون که من بیگناه اعدام میشوم و قربانی یک بیماری توهم توطئه در سازمان شده ام ونوشتم که این آخر کار سازمان است سازمانی که بجای اعتماد به شک دامن میزند و اعضای خودش را اعدام میکند ،در واقع خودش را به گور سپرده است و نوشتم که نمیدانم از کی و چطور سازمان به این ورطه افتاد ، کاش فهمیده بودم و زمانی مخالفت میکردم که در معرض اعدام نبودم الان دیر شده و فردا اعدام میشوم ، شاید فقط توطئه گران این وصیت را بخوانند و …….. وصیت را دادم و شروع کردم به مرور زندگی ام یک شب بیخوابی که صبح ساعت شش مرا با چشم بسته سوار کامیون کردند و بردند ، شاید هشت نه نفر دیگر هم مثل من در کامیون بودند ، کامیون از قرارگاه اشرف خارج شد و در خیابانهای عراق یکی دو ساعت طی طریق کرد ، چند نفر مراقب مابودند. به قرارگاه دیگری رسیدیم و ما را با فحش و تهمت و لگد پیاده کردند . بعد به اتاقهای جدا گانه بردند وسه تا سه تا ما را در اتاق محبوس کردند ، تازه فهمیدم که ابعاد این زندانها خیلی بیشتر از فکر من بوده و شنیدم که هرکدام در زندانهایی بوده اند که تا بیست نفر هم آنجا زندانی بوده اند و شنیدم که این شکنجه ها کشته و مجروح هم داشته است . شاید هشتصد نفر از دوهزار نفر در آن زمان زندانی شده بودند سازمان هرکس را که مخالفتی را علنی کرده بود و یا با منطق چاپلوسی به تائید سازمان اقدام نکرده بود، بازداشت و زندانی کرده بود ، برای ترساندن و بقول خودش از بین بردن تخم مخالفت و توطئه و احیانا ترساندن بقیه . فردا بعد از پنج ماه دکتر به سراغ ما آمد دکتر با رویکرد دکتر ؛ چون قبلا هم دکتر به سراغ من آمده بود اما برای شکنجه کردن و تحریک عصب دندان ؛ اینبار دکتر ما را مداوا کرد و به ما قرص آرام بخش و مسکن داد ، و عصرهمانروز لباس فرم به ما دادند و بعداز بازرسی بدنی مفصل درحد لخت کردن، ما لباسهای نو فرم را پوشیدیم من به حمید یوسفی گفتم که اگر قرار است اعدام شویم دلم نمیخواهد با این لباس باشم ؛ این لباس دیگر ارزشش را برای من از دست داده ، هم اتاقی ام آهسته به من گفت که چیزی نگویم شاید این امتحان باشد و گفت من را قبلا برای اعدام نمایشی برده اند که ببینند لحظه اعدام چه شعاری میدهم و چه میکنم و حمید یوسفی هم حرف مرا نشنیده گرفت و رفت . شب ما را بردند در اتاق نشست و برای ما مشخص کردند که روی کدام صندلی بنشینیم ؛ من جایم را روی صندلی با سعید سیدمراد که بعدها در سازمان با ترفندی کثیف به قتل رسید عوض کردم و در میان بهت و حیرت ما مسعود رجوی وارد اتاق نشست شد و شروع کرد به خوش و بش و بی مقدمه یک نوار درویشان حمیرا را گذاشت و گفت شما همه مزدور جمهوری اسلامی هستید اما اگر اعتراف کنید و بگویید من همینجا شما را میبخشم بعد به ما مدارکی نشان دادو اسم برد که فلان کس مزدور بوده و الان اعتراف کرده و بخشیده شده و اعترافاتش را خواند که بعدتر در سازمان فهمیدیم آنها هم همه ساختگی بوده ،به ما مهلت داد که اعتراف کنیم و نشست فردا شب ادامه یافت ما هیچکدام چیزی برای گفتن نداشتیم ، یکی گفت برادر مسعود من ناراحتم از این که جمهوری اسلامی به خواستش رسیده ، جمهوری اسلامی میخواهد که شما به ما شک داشته باشید و ما به شما تنفر و از اینکه بین رهبری و نیروها این خواست جمهوری اسلامی محقق شده من ناراحتم؛ رجوی شروع کرد که این ترفند و حیله جمهوری اسلامی است و این دوستتان که این حرف را زد ما این مدارک را از او داریم و ما که نگاه کردیم متوجه شدیم که او را برده اند ؛ بعد متفکرانه به جمعیت نگاه کرد و گفت تک تک شمارا میشناسم و شروع کرد به نام بردن که احمد بلندشو و مگر تو نبودی که در انجمن اسلامی دانشگاه بودی و … یا فلانکس تو مگرفلان جا خامنه ای را ندیدی در سان و رژه و چرا به او شلیک نکردی وما حیران بودیم که چه خوب همه را مشناسد و اسم و رسم و کردار همه را میداند که رو کرد به من و گفت سعید بلند شو من بلند شدم و گفت و گفت که من گفتم سعید نیستم وفهمیدیم که کروکی صندلی ها با یک مشت اطلاعات جلوی دستش است و بعد گفت که شما را میبخشم به شرط نوشتن توبه نامه ؛ و به ما قلم داد که بنویسیم و خودش دیکته کرد که چیزی با این مضمون که ما را به جرم خیانت و مزدوری سازمان گرفته و از ما اطلاعاتی دارد اما شامل رافت و بخشش سازمان شده ایم و اگر بعدها هرحرکت و مخالفت ما در تائید این مزدوری و مخالفت با سازمان باشد مجازات تعلیق شده ما حق سازمان و رهبری آن است . من اما تمام جملاتی که مسعود گفت را همانطور ننوشتم ؛ من نوشتم که این تهمتی بوده که به ما زده شده و واقعی نبوده و سازمان هم نتوانسته اثبات کند و حتی هیچ دادگاهی هم برای این کار برگزار نشده و فقط زندان و آزار جسمی و روحی بوده و هرگونه مخالفت من با سازمان از این به بعد ربطی به این جریان نخواهد داشت و بستگی به میزان اعتقاد و قبول من از مواضع آتی سازمان خواهد بود . نشست تمام شد و همه برگشتیم به اتاقهایمان و ظاهرا کسی نفهمید من چه نوشته ام ، گفتند که برمیگردید به یگانها و توجیه میکردند که آنجا چه بگویید و چه بکنید و چند نفر چند نفر با جیپ همه را میفرستادند اشرف ، من ماندم و فردایش درحالی که تنها بودم مرا به اتاق کار مجلل و بزرگی بردند که زهره اخیانی و بتول رجایی و افسانه شاهرخی هم آنجا آمدند و شروع کردند به خوش و بش و یک لباس گرم ورزشی به من دادند و ناهار مفصل که وسط ناهار مسعود رجوی هم آمد بلند شدیم و شروع کرد به شوخی و خنده که من گرسنه ام و باید لقمه نان و پنیر و بیسکویت بخورم بعد زندانی ما چلوکباب میخورد و نشست با من هم غذا شد . بعد از ناهار همه رفتند و من ماندم و مسعود رجوی و محافظش ؛ گفت چرا هرجه ما دیکته کردیم تو طور دیگری نوشتی نکند کس دیگری برای تو دیکته میکرده که گفتم نه معمولا توبه نامه مربوط به کسی که قبول کرده باشد گناه کرده و توبه کند من کاری نکردم و گفت که الان اگر تو را اعدام کنیم و بگوییم که این کارها را کردی یا میخواستی بکنی ؛ کسی هست که باور نکند ؟ گفتم نه ممکن است همه باور کنند هر چیزی ممکن است کما اینکه اگر به من میگفتند در سازمان ممکن است زندانی شوی هرگز باور نمیکردم و گفت به هر حال چون توبه نامه را ننوشتی قرار است اعدام شوی برای همین تورا از بقیه جدا کردیم ؛ حالا همان متنی را که همه نوشتند مینویسی یا نه ؟ گفتم مشکلی نیست وقتی چاره ای نیست مینویسم ؛ اما متنی که قبول دارم این است ،لااقل هر دو را در پرونده ام نگاه دارید؛ گفت این به خودمان مربوط است و دو کاغذ جلویم گذاشت یکی متن نوشته شده توسط یکی از بچه ها با همان املای گفته شده و یکی کاغذ سفید و گفت بنویس ؛ من هم نوشتم همان را و انگشت زدم و امضا کردم ومسعود گذاشت توی کشوی کمدش بعد با لبخند گفت ؛ حالا امش و فردا با هم هستیم و تو مشاور من باش ؛ من حس بدی داشتم ؛ دو روز ماندم و بعد رفتم سرکار که دیگر همه چی با گذشته تفاوت داشت که شرحش بماند برای بعد.
oyanyoldash@yahoo.com محمد کر می

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s