نامه ای به سیاوش

نامه ای به سیاوش

.

.mhss8x

جواد فیروزمند، آریا ایران، پاریس، دوم اوت 2009
http://ariairan.com/fa/?mod=view&id=10233

تو را در اشرف بر سریر سپید ابدیت دیدم.و پدرت را سوره خوان آیه ای از»فجر».تاسف خوردم بر تو و دیگر همقطاران ات و مادرت که پیش از اینها رفته بود.

این روزها سرنوشت را برای آدم ها می نویسند.همانگونه که برای دیگران و مادرت نوشتند.بی آنکه بدانند برای چه می آیند،کجا و برای چه کسی می روند!

سرنوشت تو بعنوان یک جوان ایرانی که از شیرخوارگی دربدری کشیده ، در کودکی با اجبار های تشکیلاتی از مادر جدا شده و چند سال بعد در دیار غربت مادر خود را از دست داده ، تکرار سرنوشت های مشابهی است که پیش از اینها پدرت را به درد نیاورده بود.اما امروز ناله های پدرت را شنیده و درد او را حس کردم!چه درد سنگین و عمیقی است جای خالی تنها فرزند!

مادرت را از نزدیک می شناختم.هم او که در جریان یک کلاه برداری» ایدئولوژیک» به ارکان خانواده پشت پا زده و تئوری رجوی را مبنی بر «خانواده افیون انقلاب است» پذیرفته و تو را از خود زدود! به حدی در تفکرات فرقه غرق شده بود که پشیمان از بدنیا آوردن تو بود.

زود قضاوت نکن!نه اینکه مادرت از ابتدا گناهکار بوده و انگیزه های انسانی نداشت،بلکه او را نیز مانند دیگران به گناه آلودند.گناهکارش کردند تا شریک دستک زن انقلاب دروغین زن و مردی باشد با هوا و هوس قدرت که خود نیز میدانند هرگز چنین کبوتری بر شانه هایشان نخواهد نشست!

این نامه را برای آن به تو می نویسم که می دانم روح سرکش تو در جستجوی حقیقت باز نخواهد ایستاد.نه به دلخواه که به جبر آفرینش در چنین بازگشتی نامه اعمال خود،پدر و مادرت را بازخوانی کرده و کابوس حقایق پنهان شده گلوی پدرت و صاحبان مسلکی او را سخت خواهد فشرد.

راستی هیچ وقت از پدرت پرسیدی مادرت چرا تو را در سرزمین غربت رها کرده و دست آخر چگونه مرد!؟

زمانیکه پدر و مادرت» انقلاب» کردند تو یتیم شدی.من آنجا بودم.مردی ساحر را دیدم که نفرت عجیبی از نام خانواده و زن و بچه و پدر و مادرو احساس و وابستگی و … داشت.او می گفت چیزی بنام زن و شوهر در مجاهدین انقلاب کرده نداریم.بچه و خانواده نداریم.زندگی خانوادگی یعنی مرکز فساد و ….

و اینچنین بود که رمل و اسطرلاب او برای به بند کشیدن اعضاء فرقه،» انقلاب ایدئولوژیک» نام گرفت.

همین انقلاب ایدئولوژیک بود که تو را آواره غربت کرد و همین انقلاب ایدئولوژیک بود که مجددا تو را به رجعت وا داشت.رجعتی برای ابدیت!

اما تو که این سرنوشت را نساختی.این سرنوشت را برایت نوشتند.یعنی ساختند.و پدرت در این ساخت و ساز، شریک همان جنایتکارانی است که همانند بقیه همقطاران ات تو را به ماندگاری در»اشرف» تا» آخرین نفس» و» آخرین قطره خون» تحریک و مجبور کرد.

در وداع تو، پدرت با قرآن شروع کرد و 2 آیه دلخواه از سوره فجر!تو را روح آرامی خواند که به سوی پروردگارت باز می گردی با این خطاب که تو و پروردگارت از همدیگر خشنود هستید!اما پدرت آیه های قبلی این سوره را برایت معنی نکرد.آنجا که کلام همان پروردگار با اشاره به شکست قوم های عاد و ثمود و فرعون،ستمگران،زور پرستان ،شکنجه گران،طغیان گران و فاسدان می گوید؛» فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذَابٍ ﴿13﴾ – به همين سبب خداوند تازيانه عذاب را بر آنان فرو ريخت!»…» فَيَوْمَئِذٍ لَّا يُعَذِّبُ عَذَابَهُ أَحَدٌ ﴿25﴾ – در آن روز هيچ كس همانند او ( خدا) عذاب نمى‏كند»،» وَلَا يُوثِقُ وَثَاقَهُ أَحَدٌ ﴿26﴾ – و هيچ كس همچون او كسى را به بند نمى‏كشد!»

می دانم که نه تو خشنودی و نه پروردگارت.چون سپیده دم برای گشایش چشم های فروخفته است.سپیده دمی که فجر گشاینده آن پس از شب های دهگانه، بصیرت قلب ها را به ارمغان می آورد و تو دیدی که خداوند با آنها که چشم های قلبشان را باز نکردند چه کرد!

سیاوش! ، تو رفتی و پدرت ماند.هیچ وقت شد که از پدرت بپرسی شغل اش چیست!؟یا هیچ وقت شد که بخواهی بفهمی پدرت در مجاهدین و در همان اشرف ،چه ها کرده و چکاره بوده!؟

تو فقط ضربه مغزی خوردی .خیلی ها پیش از تو، ضربه های مهلک تر از تو بر سر و صورت و روح شان بارید،اما پدرت بعنوان مسئول تمام عیار چنین اعمال غیر انسانی لب به سخن شایسته دفاع از حقوق بشر و کرامت انسانی نگشود.

استخوان های دست شان با خودکار آهنی پدرت در لابلای انگشتان له شد،دست های پدرت سالم بود و خودکارش را در درون چشم دیگران فرو می کرد و مستانه فریاد می کشید ؛»بنویس وگرنه آنچنان سوراخی باز میکنم که مغزات از چشم ات بیرون بریزد!» کفش های سفت و سخت و پاهای سنگینی داشت وقتیکه با شریک جنایتکارش استخوان سینه دیگران را با ضربه های سنگین و نافذ نوک پایش می شکست!دست های خوب و آبداری داشت وقتیکه با ضربه های چپ و راست ناگهانی، شوک نابود کننده ای را از اعصاب مغز و صورت بر وجود دیگران وارد می کرد، هیچ وقت از نارسایی پزشکی ، کمبود دارو و رسیدگی به زخمی ها حرف نزد.با این جملات کوتاه باید فهمیده باشی که پدرت چکاره بوده و چه خدمات ارزنده ای برای رهبری مجاهدین انجام داده است!

پدرت حسن نظام الملکی در نمایش تلویزیونی پس از وداع با تو گفت؛» میشه با رسیدن امکانات ، با رسیدن دکتر جلوی مسئله را گرفت.ولی این جنایتکارها جلوی رسیدگی های پزشکی را هم گرفتند.این یک گوشه خیلی مهم از این جنایت و یک سند در باره جنایت علیه بشریته .که از این نمیشه گذشت.چه اون کسایی که مستقیم با فرمان اقدام به این جنایت و اقدام به این ضربات کردن ، چه اون کسایی که با باز گذاشتن دست اینها با کمک به اینها مانع از رسیدگی های پزشکی شدن! تمام اونها در این جنایت شریکن.

و شهیدمون سیاوش فرزند من مثل خیلی های دیگه مثل امیر خیری که اون هم ضربه مغزی خورده بود و به همین صورت بخاطر ممانعت های رسیدگی امکانات پزشکی شهید شد ،سند گویا هستند و ما از قبال این جنایت نخواهیم گذشت .ما علیه این جنایت اعلام جرم میکنیم .»

اما پدرت فراموش کرده وقتی بعنوان بازجو ، شکنجه گر و اطلاعاتی در زندان های رجوی ،مستقیما افراد بیگناه،تنها و مظلوم را زیر ضربات مشت و لگد و شلاق و … قرار می داد از خون چکان شدن شان لذت می برد.گناه پرویز احمدی و دیگران که در زیر دست و پا و زنجیر پدرت و هم مسلکان ایدئولوژیکی اش کشته شدند چه بود!؟گناه آنان که ماه ها توسط پدرت و … تحت عنوان نفوذی و … در زندان های اشرف شکنجه و تارو مار شدند چه بود!؟

پدرت یک استاد مسلم بوده و هست!همچنانکه قدرت استادی اش را نه برای یک نفر بلکه به اندازه سال هایی که سابقه دارد برای صد ها معترض و منتقد در زندان ها و شکنجه گاه های مجاهدین و برای خشنودی رجوی به اثبات رسانیده است.و در این میان تنها کسی که از رفتن تو خشنود است رجوی است و نه خداوند!

سیاوش!، عجیب ترین لحظه برای من صحنه وداع پدرت با تو بود.چه خشک و بی رحم! و عجیب تر باز، کوبیدن بر طبل های کشته شدن و کشتن!چه بیرحمانه انتقامجو و در گمراهی اند آنان که کلام خدا را بر زبان می رانند و قلوب شان در دوگانگی سفت و سخت و سنگ و دور از خدا است .همان که خدا در سوره» المنافقون» براستی درونمایه آنان را به تصویر کشیده و عذابی دردناک بشارتشان داده است:

» و اذا رايتهم تعجبك اجسامهم و ان يقولوا تسمع لقولهم كانهم خشب مسندة يحسبون كل صيحة عليهم هم العدو فاحذرهم قاتلهم الله انى يؤفكون (4) – هنگامى كه آنها را مى‏بينى، جسم و قيافه آنان تو را در شگفتى فرو مى‏برد; و اگر سخن بگويند، به سخنانشان گوش فرا مى‏دهى; اما گويى چوبهاى خشكى هستند كه به ديوار تكيه داده شده‏اند! هر فريادى از هر جا بلند شود بر ضد خود مى‏پندارند; آنها دشمنان واقعى تو هستند، پس از آنان بر حذر باش! خداوند آنها را بكشد، چگونه از حق منحرف مى‏شوند؟! »

سیاوش! نامه ام را با محکوم کردن هر گونه خشونت ، ظلم و جور بدون قضاوت و دادرسی کوتاه میکنم ولی می دانم که پدرت هیچ وقت به تو نگفت که یک اطلاعاتی،یک شکنجه گر و بازجوی قهار و قابل اعتماد رجوی است.

اما حال که رفته ای باید بدانی .دست من و تو نیست.چون جبر همان پروردگاری که آیه های آسمانی اش را شنیدی، تو را ملزم به خواندن نامه اعمال دیگران و از جمله پدرت و این نامه خواهد نمود!و این تقدیری است برای همگان؛

» و لن يؤخر الله نفسا اذا جاء اجلها و الله خبير بما تعملون (11) – خداوند هرگز مرگ كسى را هنگامى كه اجلش فرا رسد به تاخير نمى‏اندازد، و خداوند به آنچه انجام مى‏دهيد آگاه است.»(آیه پایانی سوره المنافقون)

1
سیاوش نظام الملکی از کشته شدگان پادگان اشرف در 8 مرداد 1388

2

فاضله (نسرین پارسیان – کاندید شورای رهبری مجاهدین هنگام معرفی توسط مریم رجوی)

3

سیاوش همراه با پدرش حسن نظام الملکی

4

4

5

حسن نظام الملکی – مسئول ضد اطلاعات و امنیت مجاهدین در پادگان اشرف
6

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s